ایران گردی


دوست داشتن - زیبا دیدن - زیبا اندیشیدن و زیبا عمل نمودن


مهر پرستي(Mithraism) و مسيحيت
مهر يا ميترا (Mitra) كه در كيش هندوايراني از آن به خداوند روشنايي و دادگري و راستي و پيمان اراده شده و هم ارزِ شمشا (شمس) خداي بابليان است ، از دينهاي ايران باستان بوده است. مهرپرستان يكديگر را برادر و آموزگاران خويش را پدر مي خواندند. آيين مهرپرستان از ايران به روم رفت و پرستشگاههايي براي اين خداوند در روم ساخته شد. در مهر پرستي هفت درجه وجود داشت و براي ورود به هر درجه شتشويي لازم بود كه بنيان و اساس غسل تعميد مسيحيان بر آن است. روميان باستان روز يكشنبه را ويژه ي خورشيد دانسته و پاك مي شمردند (آيندگانِ روميان كه مسيحيان هستند اين روز را جشن گرفتند). بزرگترين جشن مهر در 25 دسامبر بود ، كه زادروز مهر گمان مي شده است و كوتاهترين روز سال بوده. زيرا در شب « يلدا » نخستين شب زمستان يا شب پايانِ ماه آذر كه بلندترين شب سال است روميان مهرپرست گمان مي كردند كه ديگر خورشيد از افق مشرق سر بر نخواهد آورد.
بدين خاطر چون ديدند فرداي آن روز با وجود درازي شب باز خورشيد سر برآورد از اين رو آن روز را زادروز مهر پنداشتند و براي او جشن گرفتند و اين جشن را «ناتاليس انويكتيوس» (Natalis Invictius) يعني جشن « خورشيد دادگري» مي گفتند. همانگونه كه در هنگام زاده شدن مهر شبانان او را پرستيدند ، در هنگام زاده شدن مسيح نيز شبانان بر وي نماز بردند.
در بهار نيز جشني نزد مهرپرستان به پا مي شد كه به جاي آن در مسيحيت جشن پاك در روز صعود عيسا آمده است.
باري از ناقوس و ارغنون كليسا گرفته تا باور به اينكه مسيح خود را براي نجات گيتي و انسان فدا ساخت از آيين مهرپرستي گرفته شده است.
مهرپرستان بر اين باور بودند كه پايان زمان روز رستاخيزِ مردگان از گورهايشان است تا در برابرِ مهر حاضر شوند و از روي دادگري پاداش و سزا ببينند.
اگر در ايران كه زادگاه اين آيين است اثرهاي زيادي از مهرپرستي در دست نيست. در كشورهاي اروپايي از ايتاليا و آلمان گرفته تا انگلستان ، ميترائوم (Mithraeum) يا مهرابه هاي مهر فراوان است.
برآيند سخن آنكه چون دولت روم كيش مسيحي را در سده ي چهارم ميلادي به رسميت شناخت و در اين چهار قرن آغازين ، مسيحيت آييني گمنام بود و آيين روشني نداشت ، آيين مهرپرستي در روم يعني كيشِ پيشين روميان (نياكان ميسحيان) به مسيحيان انتقال يافت.
============ ========= ========= =======
برگرفته ای از کتاب « خلاصه تاريخ اديان در دينهای بزرگ »
نوشته دکتر محمد جواد مشکور
ساختمانهای ضد زلزله در عصر هخامنشیان
دوستان سلام امیدوارم که همه خوب باشید
طی مطالعات انجام شده بناهای ساخته شده در ۲۵۰۰ سال پیش در مجتمع پاسارگارد تحمل زلزله با شدت ۷ ریشتر را دارند.این بنا ها بر روی دو پی قراردارند که پی اول از سنگ و ملات و ساروج بوده و پی دوم فقط از سنگ می باشد که بر روی پی اول می لغزد و به این ترتیب می تواند در برابر زلزله مقاومت کند .این شیوه جز جدیدترین تکنولوژی سازه می باشد که در دنیا انجام می شود و ایرانیان در زمان هخامنشیان به آن پی برده بودند و چقدر اسفناک است که پس از ۲۵۰۰ سال در این کشور زلزله ۵ ریشتری باعث مرگ ۵۰۰۰۰ ایرانی می شود.
انگار بلاهای طبیعی دست از سرایران بر نمی دارند در ۱۰ سال گذشته زلزله گیلان -زلزله اردبیل وبم -سیل و طوفان و رانش زمین وبرف وبهمن و.................باعث مرگ وویرانی های فراوانی شده و بدتر ازهمه که در قرن ۲۱ با کوچکترین اتفاق هزاران کشته و مجروح خواهیم داشت وبا نسیم کوچکی خانه های مردم بر سرشان خراب می شود وبا بارش چند قطره باران و برف قحطی و گرسنگی و مرگ به سراغ ما می آید . به راستی کی میخواهیم خودمان را در برابر این حوادث ایمن کنیم تا کی باید شاهد مرگ و خرابی باشیم چرا هیچ مسئولی در برابر این حوادث مسئول نیست.ایا ویرانی یک شهر در اثر بارش برف هم توطئه استکبار جهانی و صیهونیسم بین المللی است؟؟؟ایا سوختن ۳۰۰ انسان در آتش سوزی مسجد ارگ تهران هم نتیجه سیاستهای کاخ سفید است؟چرا به جای توهم توطئه و انداختن گناه به گردن این و آن به فکر ساختن خودمان نیستیم ؟چرا از خیل فارغ التحصیلان ودانش آموختگان بیکار برای بهسازی کشورمان استفاده نمی کنیم؟ چرا به جای حیف و میل بودجه کشور و مصرف غیر اصولی و ریخت و پاش آن به بازسازی ایران اقدام نمی کنیم ؟چه کسی مسئول است؟تاوقتی که امورات این کشور در دست امام زمان است مسئولین نظام شب را با آرامش می خوابند تا سقف های مردم بر سر فرزندان این ملت خراب شود.
ملت ایران که یک روز ملت اول دنیا بودامروزننگ تمدن عصر حاضر شده زیرا تمام کارهای ما را دست تقد یر درست می کند و امورات ما را باطن شریعت اصلاح می کند و اعمال ما را دست غیبی به نظام می اندازد فقط نمی دانم با وجود این دستان غیبی این همه ریئس و آقا و امیر و ایت الله و حجه الاسلام و امام جمعه و شیخ و ملا و آخوند و........از جان ما چی می خواهند و مثل زالو به تن ما چسبیده اند و خون ما را می مکند .اگر قرار است با وزش هر نسیمی تن ما بلرزد پس به این همه آقا بالا سر چه نیازی داریم؟ .زیدی می گفت قانون بد بهتر از بی قانونی است ولی من فکر می کنم بی قانونی هزار بار بهتر از قانون بد است زیرا در هر بی نظمی -نظمی نهفته است .هزاران سال است که هیچ قانونی در جنگل حکمفرما نیست و هیچ اتفاقی هم نیفتاده است .اگر قرار است ما مثل حیوانات جنگل زندگی کنیم پس بهتر است قانونی هم نداشته باشیم و اگر قرار است قانون بر ما حکومت کند پس باید در برابر ما مسئول باشد و امورات ما را به قضا و قد ر نسپارد .........
بخش سوم(پايانی)
باري، از زمانهاي گذشته تا حال تقسيمات مختلف و متفاوتي از كردها و گويش هاي كردي شده است . از اين دست تقسيمبندي ها نمونه وار به تعدادي اشاره مي شود.
امير شرف خان بدليسی در شرفنامه، كردها را به چهار دسته : كرمانج، گوران، كلهر و لر تقسيم كرده است. از اين تقسيم بندي به دست مي آيد كه از ديرباز لرها طايفهاي از كردها شناخته شده اند چنانكه در شرفنامه به تفصيل درباره لرها و حاكمانشان سخن گفته شده است.
شيخ محمد خال زبان كردي را به چهار لهجه اساسي و اصلي تقسيم مي كند:
1- زازايي
2- كرمانجي شمال كه عبارت است از : بوتاني، حكاري، بايزيدي، شمديناني
3- لري كه عبارت است از : بختياري، لكي، فيلي 4- كرمانجي شرق كه عبارت است از سوراني ، باباني ، مكرياني، اردلاني ، گوراني ، كلهري.
اين تقسيم بندي نشانگر نا آشنايي اين محقق با گويشهاي كردي جنوبي مخصوصاٌ فيلي است و سخت متأثر از تقسيم بندي سياسي و اداري. چه كردي فيلي و حتي لكي نزديكترين گويش به كلهري و گوراني است و قاعدتاً بايد در اين دسته مي آمد نه در دسته مربوط به لري. اين محقق توجه نداشته است كه لُري بختياري با لري لرستان فعلي متفاوت است. در اين دسته بندي اشارهاي به لري رايج در لرستان نشده است.
توفيق وهبی به سال 1951 ميلادي زبان كردي را به چهار دسته كرمانجي ، لري، گوران و زازا تقسيم كرده است و بختياري و لكي و فيلي را در ذيل عنوان لري ذكر است كه همان ايراداتي كه بر تقسيم بندي خال وارد شد، متوجه آن است.
ای. م. ارانسكی خاورشناس روس در كتاب ارزشمند خود به نام مقدمه فقه الغه ايراني، گويش هاي كردي را چنين تقسيم كرده است:
«1- كرمانجي(گويشهاي شمال غربي زبان كردي)؛و
2- كردي (گويشهاي جنوب شرقي)».
و آورده است: « لهجه كرمانجي بيشتر در ميان كردان تركيه (نواحي ماردين و نخجوان و بهدينان و حق ياري و وان و موش و ارزوم ) و ايران ( در نواحياي كه از قسمت مغرب به درياچه رضائيه (اروميه) متصل ميباشد و در خراسان) و شمال عراق(كردان سنجار و موصل) و سوريه و شوروي متداول است».
«در كردستان ايران ( در كرمانشاه و سنندج و مهاباد و غيره) و شمال شرقي عراق (ناحيه رواندوز و اربيل و كركوك و سليمانيه بيشتر به لهجه «كردي» سخن ميگويند.» و افزوده است :« لهجه هاي بعضي از قبايل كردي با لهجه هاي اصلي مزبور آنچنان متفاوتند كه محققان آنها را زبانهاي مستقلي مي دانند؛ مثلاً از آن جمله است لهجه گوراني( در ناحيه كرمانشاه) كه افراد قبيله گوران بدان متكلمند و لهجه زازا (متكلمان به اين لهجه را «ديملي» ميخوانند ) كه در ميان كردان بعضي از نواحي تركيه متداول مي باشد.»
از اين تقسيم بندي به دست مي آيد كه بر خلاف ديگر تقسيم بنديها« لري» جزء گويشهاي كردي محسوب نشده است و به پيروي از همان شائبه پيشين و توجه به تقسيمات سياسي و اداري ، اشارهاي به گويش كردي ايلامي در زمره گويشهاي كردي نكرده است حال آنكه كه گويش اهالي كرمانشاه، كردي ذكر شده است. پيداست نظر به همساني گويش كردي ايلامي و كرمانشاهي اين نظريه خلل پذير است.
« جهمال نه بهز» در كتاب خود به نام« زماني يه كگرتوی كوردي»]زبان منجسم كردي[ زبان كردي را به دو شاخه اصلي و دو شاخه فرعي تقسيم كرده است.
1- شاخه هاي اصلي عبارتند از : كرمانجي(كردي) شمالي ، شامل گويش هاي : بوتاني، جزيرهاي ، هكاري باديناني ، آشيتهاي و بايزيدي(با محوريت گويش جزيرهاي)؛ و
2- كرمانجي(كردي) ميانه، شامل گويشهاي سليمانهاي ، سنهاي – اردلاني، كركوكي، گرمياني، اربيلي- سوراني، مكري و شارباژيري( با محوريت گويش سليمانيهاي)
و دو شاخه فرعي را چنين تقسيم كرده است: 1- كرمانجي(كردي) جنوبي، شامل گويشهاي : فيلي ، كرماشاني، لكي ، كلهري و خانقيني؛ و 2- كرمانجي(كردي) گوراني- زازايي.
اين محقق مجموعه گويش هاي فرعي جنوبي را تحت عنوان «لري» آورده است و چنين به دست مي آيد كه تلقي ايشان از «لري» همان است كه ما تحت عنوان كردی جنوبی ميشناسيم و به عبارتي ديگر هيچ اشارهاي به لري لرستان و بختياري نكرده است اينجاست كه «لري» يك معني اصطلاحي يافته است و معنايي جز آنچه ما از «لري» در مييابيم، يافته است . پيداست اين كژتابيها منشأ اختلاف ها و دريافتهاي متفاوت از «لري» ميشود كما اين كه چنين نيز شده است . اين اصطلاح امروز نيز رايج است و به نظر مي رسد هر جا كه به لر اشاره ميشود ، كردهاي جنوبي منظور است . اما اين پرسش پيش مي آيد كه لرها نه به معني اصطلاحي كه به معناي قاموسي و اصلي خود چه هستند و در كجاي اين تقسيم بنديها قرار ميگيرند .
واژه « لر» براي اولين بار در نوشته هاي بعضي از مورخين و جغرافينگاران قرن چهارم هجري و بعد از آن ميبينيم كه اغلب به صورت «اللريه، لاريه، بلاد اللور و لوريه » ضبط شده است . با اين حال تا قرن هفتم هيچ گونه نظري درباره وجه تسميه اين قوم ابراز نشده است و از قرن هشتم به بعد است كه بعضي از مورخين چون حمدالله مستوفي، معين الدين نطنزي و قاضي احمدبن محمدغفاري كاشاني مطالبي در اين زمينه نوشتهاند . ماحصل اين نظرات در باب وجه تسميهلر چنين است ؛ برخي لرها را از نسل شخصي به نام لر دانستهاند . بعضي واژه لر را مشتق از كلمات ايراني چون لهراسب و غيره گرفته اند و برخي واژه لر را مخفف «اللور» به حساب آورده و تعدادي نيز «لر» را مخفف «لير» يا «لِر» به معني كوههاي پوشيده از جنگل دانسته اند.
مسعودی و ياقوت حموی «لرها» را در زمره طوايف كرد محسوب كرده اند. حمدالله مستوفي (قرن هفتم) از گروهي خبر ميدهد كه اواسط قرن ششم از جبلالسماق شام به بختياري مهاجرت كردهاند. و فضل الله العمري (در گذشته به سال 740) از وجود طوايف لر در شام و مصر گزارش داد است كه صلاح الدين ايوبي آنها را از آن مناطق رانده است.
مؤلف شرفنامه لرها را – چنانكه اشاره شد- يكي از شعبات كرد محسوب كرده است و اسامياي چون: دهكرد، شهركرد، رودخانه كردستان و نظاير آن دال بر پيوستگي تاريخي لرها با كردهاست.
مع الوصف اهل قلم لرستان تلاش كرده اند كه لرها را جدا از كردها بدانند و در اين امر نيز اصرار دارند. نمونهاي از اين دست كتاب «قوم لر» است كه علاقه مندان ميتوانند بدان رجوع كنند. اين طيف كوشيده اند كرد را به معناي صحرانشين و چادر نشين معني كنند تا بدين وسيله اشارتهاي مورخين به كرد بودن لرها توجيه گردد. از دلايل ديگري كه ذكر كرده اند اين است كه كردي جزء گروه زبانهاي شمال غربي ايراني است و لري جزء گروه زبانهاي جنوب غربي ايران. اين دليل در مورد لري صدق مي كند اما آيا ميتوان همين نكته را در مورد گويش لكي به كار بست. نكتهاي كه در آراء اين دسته خلل وارد كرده است، آن است كه لكي را به پيروي از تقسيمات جغرافيايي و سياسي و اداري يكي از گويشهاي لري دانسته اند چنانكه آقاي امان اللهي گفته است: «لرها به دو زبان لري و لكي صحبت ميكنند. »
حال آنكه به تصريح خود ايشان ، لكي جزء گروه زبانهاي شمال غربي است و محققان نير به اين نكته اشاره كردهاند چنانكه لرد كرزن گفته است:« ايشان (لرها) به هيچ وجه خوش ندارند كه در زمره كردها كه لك شمرده ميشوند، محسوب شوند.»
اين نكته كه از سويي خود را كرد نميشمارند و از سوي ديگر لكي را لهجه هاي از لري ذكر مي كنند، تعارض آشكاري ايجاد كرده است كه تلاش هاي عالمانه محققي چون دكتر امان اللهي هم نتوانسته است آن را بپوشاند . اين تضاد در تلاش مرحوم اسفنديار غضنفري امرايي به شكلي عيني نمود يافته است . ايشان كتابي تنظيم كرده اند به نام«گلزار ادب لرستان» كه جز چند قطعه شعري لري، مابقي اشعار متعلق به گويش هاي كردي لكي ، فيلي ، كلهري و زبان ادبي گوراني است و مؤلف به نحو عجيبي اصرار دارد همه اين آثار را لري بشمارد نه كردي. ايشان نمونه هايي از اشعار شاعران كرد در مناطق مختلف كردنشين انتخاب كرده است از جمله : منوچهر خان كوليوند ، غلامرضا اركوازي، صيدي اورامي، ملاپريشان دينوري، تمكين كرمانشاهي، خان الماس ، ميرزا شفيع كليايي، خاناي قبادي شهرزوري، و ...
اگر اين همه جزء محدوده لري قرار مي گيرد طبعاً اين دو گويش مفهومي يكساني مييابند و به قول باباطاهر :
اگر دل دلبره، دلبر كدومه
وگر دلبر دله، دل را چه نومه!
از مجموع اين مباحث حاصل مي شود كه لري جداي از لكي است. لكي يكي از زير مجموعه هاي زبان كردي است و لري علي رغم مشتركات بسيارش با كردي و اين كه از ديرباز در زمره كردي محسوب شده است ، با فاصله بيشتري نسبت به كردي و در زير مجموعه زبانهاي ايراني گروه جنوبي غربي قرار دارد و در حقيقت مي توان گفت كه لري حلقه هاي است كه كردي را به فارسي پيوند ميدهد . و البته شايان ذكر است كه لري خود به دو بخش لري رايج در لرستان و لري بختياري تقسيم ميشود كه با هم اختلافهاي نماياني دارند اما به هر حال عادتاً تحت عنوان «لري» قلمداد مي شوند.
جهت نتيجهگيري از بحث و رسيدن به نوعي تقسيم بندي واقع بينانه تر ، ناگريز از اشاراتي مختصر به زبان ادبي موسوم به گوراني هستيم و بحث مفصلتر در اين باره را به فرصتي ديگر موكول ميكنيم.
در قرون اخير در اكثر مناطق كردنشين نوعي زبان معيار ادبي رايج بود كه شاعران مناطق مختلف بدان آثارشان را ميسرودند. اين زبان ادبي تركيبي بوده است از گويش اورامي و ديگر گويشها مخصوصاً كردي جنوبي كه به « گوراني »شناخته تر است. حساب اين گويش معيار ادبي را بايد از گويش هاي رايج محاوره جدا دانست چه اين گويش معيار نوعي گويش تركيبي است كه به اتكاي آن نميتوان گوراني را همان اورامي يا بالعكس دانست.
اينك كه به نظر ميرسد كژتابيهاي قضيه دسته بندي گويش هاي زبان كردي تا حدي آشكار شده است، نگارنده اين گويشها را به ترتيب زير تقسيم بندي مينمايد.
1- كردي شمال غربي( كردي كرمانجي)؛ كه شامل لهجات مختلفي است و در مناطق كردنشين تركيه، سوريه، شمال خراسان و بخشهايي از كردستان عراق و آذربايجان ايران و مناطقي از جمهوريهاي شمالي مانند ارمنستان رايج است.
2- كردي شمالي(كردي سوراني)؛ كه شامل لهجات متعددي است و در كردستان عراق و ايران و بخشهايي از استان كرمانشاه و آذربايجان غربي بدان تكلم ميشود.
3- كردي ميانه(اورامي(هورامي))؛ كه گويشورانش در اورامانات ايران و عراق پراكنده اند. عدهاي زازاها را نزديك به اين دسته شمرده اند.
4- كردي جنوبي؛ كه شامل لهجه هاي كلهري- گوراني، فيلي و لكي است.
5- كردي جنوب شرقي ؛ كه شامل لري لرستان و لري بختياري است. لرها در استانهاي چهارمحال و بختياري، كهكيلويه و بويراحمد و بخش هايي از نواحي جنوب استان ايلام وشمال خوزستان ساكن هستند. لرها- چنانكه ذكر شد -به استناد روايات و كتب تاريخي همواره در زمره كردها محسوب شده اند گرچه مطالعات زبان شناسي بر اختلاف گويشي آنان با كردها تأكيد دارد و به نظر ميرسد چنانچه لرها مستقل از كردها مطالعه شوند، پسنديده تر باشد.
باز مي گرديم به كردي جنوبي و لهجات مختلف آن را به شرح زير بررسي ميكنيم.
الف: كلهری- گورانی؛ پيشتر اشاره كردم كه زبان ادبي گوراني با زبان محاوره و تكلم گوراني متفاوت است. اين گويش عمدتاً در كرمانشاه و بخشهايي از استان ايلام همچون ايوان و نيز در ميان پارهاي از طوايف ، رايج است. اين گويش با كردي فيلي كه در ايلام رايج است، اندك اختلافي از حيث صرف افعال و پارهاي واژگان (شايد كمتر از پنجاه واژه) دارد.
ب: كردي فيلی(Feyli) ؛ كردي فيلي گويش عمده مردم استان ايلام از جمله طوايف عمده و قديمي آن است و با اختلافاتي در شهرهاي ايلام، مهران، شيروانچرداول ، بدره و بخشهاي قابل توجهي از جنوب استان مانند دهلران، درهشهر، آبدانان و نيز مناطقي از كشور عراق نظير مندلي و خانقين و بدره رايج است.
در باب وجه تسميه اين گويش به «فيلي» ، گفتني است كه اين عنوان در بين مردم استان ايلام تا سالهاي اخير چندان شناخته شده نبود. اين نام را كردهاي ساكن عراق به واسطه واليان لر موسوم به فيلي بر ايلام رواج داده اند و منظورشان از كردهاي فيلي،كردهاي ساكن در مناطق تحت حكومت واليان موسوم به فيلي بوده است. شايد بتوان عنوان سنجيده تر براي كردي رايج در ايلام يافت اما از آنجا كه اين عنوان شهرت جهاني يافته و در همه جا اين گويش را بدين نام مي شناسند، ما نيز همين عنوان رايج را به كار مي گيريم.
ج- لكی ؛ اين گويش در سطح نسبتاً گستردهاي در استانهاي لرستان، كرمانشاه و بخشهايي از ايلام گويشوران بسياري دارد . گويش لكي از حيث صرف افعال و واژگان ، اختلافات چشمگيري با دو گويش ديگر كردي جنوبي ؛ يعني، كلهري- گوراني و فيلي دارد و پارهاي خصايص زبانياش همچون شيوه صرف افعال به كردي سوراني و هورامي نزديك است.
نكته آخر درباره كردي جنوبي آن است كه اين گويش ، زبان كردهاي شيعه مذهب است؛ به عبارتي كردي جنوبي ، كردي شيعي است و جز كردهاي خراسان كه كرد كرمانجاند و شيعه مذهب، مابقي شيعيان به اين گويش تكلم ميكنند. شايد يكي از دلايل كم توجهي محققان كرد به مطالعه اين گويش ، متأثر از اين نكته بوده باشد.
بخش دوم
كردها در نشيب و فراز زمانه سرگذشت هاي تلخ و شيريني را از سر راه گذرانده اند كه علاقه مندان جهت اطلاع از آن ، ميتوانند به كتابهاي مربوط مراجعه نمايند. در اين جا به اجمال اشارهاي به جغرافيا و پراكندگي كردها داريم.
امير شرف خان بدليسی در شرفنامه ، ولايات كردنشين را چنين برشمرده است: « ابتداي ولايت كردستان از كنار درياي هرمز است كه در سواحل درياي هند واقع شده و ازآن جا به خط مستقيم كشيده ميآيد تا به ولايت ملاطيه و مرعش منتهي ميگردد ودر جانب شمالي اين خط ولايت فارس و عراق عجم و آذربايجان و ارمن صغري و ارمن كبري است و طرف جنوبي او عراق عرب و موصل و ديار بكر افتاده.»
با اين وصف بايد دانست گستره زندگي كردها فراتر از مرزهايي است كه امروزه به نام«كردستان» در كشورهاي مختلف شناخته ميشوند. نام كردستان براي نخستين بار در زمان حكومت سلجوقيان به چشم ميآيد. حمدالله مستوفي در نزهه القلوب – مينويسد: « كردستان ، و آن شانزده ولايت است و حدودش به ولايت عراق عرب و خوزستان و عراق عجم و آذربايجان و ديار بكر پيوسته است: آلاني، اليشتر، بهار، خفتيان، دربند تاج خاتون، در بند زنگي ، دزبيل، دينور، سلطان آباد ، چمچمال، شهرزور، كرمانشاه(قرميسين) ،كرندو خوشان، كنگور،(قصرالصوص) ، ماهيدشت(مايدشت)، هرسين، وستام».
مطابق مرزبندي مستوفي ، ايلام فعلي به علاوه بخشهاي عمده اي از لرستان و نيز شمال خوزستان نيز در محدوده جغرافياي كردستان بوده است.
محققان جديد در مرزبندي كردها گاهي با هم اختلاف رأي دارند چنانكه گاه اين مرز را تا مناطق بختياري نشين مي كشانند و گاه تا كرمانشاه واپس مي نشينند. از اين طيف به آنچه واسيلي نيكيتين در كتاب كرد و كردستان آورده، اشاره ميشود. او منطقه محل سكونت كنوني كردها را چنين ترسيم كرده است: « در زمان فعلي كردها از جنوب به شمال به صورت نواري پهن كه مرز ايران و عراق را هم در بر ميگيرد، از قصبه مندلي (در مشرق بغداد) و سپس با در نظر گرفتن خطي كه ايران و تركيه را از هم جدا مي كند تا كوه آرارات و از شمال تا حاشيه هاي ماوراي قفقاز (ارمنستان و آذربايجان شوروي )، گسترش يافته اند. آنان تا آغاز جنگ بزرگ جهاني(جنگ اول جهاني) در فلات ارمنستان مي زيستند و با ارمني ها كاملاً مخلوط بودند، ليكن خط موازي ارضروم حدود شمالي ايشان در تركيه محسوب ميشود . در جنوب كردها تا حاشيه هاي دشت بين النهرين فرود مي آيند. در مغرب، مرز مسكوني ايشان به طور كلي با شط فرات مشخص ميشود( وبه عبارت صحيح تر با رود قرهسو) ليكن كردها رسوخ عميقي در سرزمين آسياي صغير نموده و منطقه واقع در جنوب شرقي سيواس را اشغال كرده اند و به علاوه با تشكيل جزيره هاي كوچك مسكوني و منفرد در نزديكي هاي قونيه و سلوكيه(سيليسي) تقريباً تا درياي مديترانه نفوذ كرده اند. در مشرق ، عناصر پراكنده كرد مخصوصاً در خراسان (كه شاه عباس كبير ايشان را به آنجا كوچ داده است و همچنين در حوالي قزوين و در ايالات فارس كه نادرشاه به آنجا منتقل شان كرده است (1747-1736) و همچنين در منطقه مازندران وجود دارند.» علاوه بر آنچه نيكيتين ذكر كرده، ميتوان به محدوده هاي پراكنده متعدد ديگري اشاره كرد.
نظر به آن كه اين مقاله با هدف بررسي جايگاه زبان كردي ايلامي تهيه شده است، از بحث در باب كردهاي مناطق ديگر خودداري ميكنيم و به كنكاش درباره كردهاي ايلام و كردي ايلامي مي پردازيم.
كردها ، جمعيت اصلي و عمده استان ايلام هستند. آنان در شهرهای ايلام، ايوان، مهران، شيروان، چرداول، بدره، بخشهايی از درهشهر، آبدانان و دهلران ساكن هستند. جز كردها، لرها – كه پيوستگي تنگاتنگي با كردها دارند و در سطور بعد بدان اشاره خواهد شد- در بخشهايي از شهرهاي دره شهر ، آبدانان و دهلران به سر مي برند. درصدي از جمعيت استان را در مناطق موسيان و دشت عباس شهرستان دهلران را نيز عربها تشكيل ميدهند.
محدوده اي كه اينك به نام « استان ايلام» معروف است، از ديرباز محل زندگي كردها بوده است . از خلال اشارات تاريخي در مي يابيم كه؛ پس از شكست ساسانيان ، عمر « قيس بن سلمه الاشجعي» را مأمور جنگ با كردان ماسبذان و صيمره كرده است. لازم به توضيح نيست كه ماسبذان و صيمره دو استان واقع در محدوده استان ايلام فعلي بوده اند كه اولي در محدوده شهرهاي ايلام، ايوان و شيروانچرداول به انضمام مناطق گرمسيري همجوار بوده است و دو كرسي نشيني به نامهاي سيروان( در محلي منطبق با روستاي سراب كلان شهرستان شيروان چرداول) و اريوجان (منطبق با زرنه ايوان) داشته است. و دومي مركز ايالت مهرجان قذق واقع در نواحي جنوبي استان بوده است.
مؤلف كتاب الفصوص الفخريه نير نوشته است: « اكراد قبايل بسيارند و آنها در كوههای ماسبذان و حوالی آنجا مي باشند.»
پس از اسلام دو سلسله از خاندان هاي كرد به نامهاي « آل حسنويه» و « بني عيار» در فاصله سالهاي 348تا507 هـ .ق در ايلام حكومت كردند. مؤسس سلسله حسنويه، حسنويه پسر حسين، از رؤساي طايفه كرد برزيكاني بود كه در حدود سال 348هـ .ق در كردستان قدرتي به هم رسانيد و به حدود دينور ، كردستان، همدان، ماسبذان و لرستان فعلي حكومت كرد. باني بني عيار، ابوالفتح محمد بن عيار از كردان شاذنجان(شاذيجان، شانجان) بود.
اين حكومت سرانجام در سال 570 به دست اتابكان لر از بين رفت. اتابكان لر از 570تا 1006 هـ.ق بر ايلام و لرستان و پس از آن، واليان لرستان تا سال 1216 هـ .ق بر ايلام و لرستان و پس ازآن تا 1307 هـ .ش تنها بر ايلام حكم راندند.
علي رغم تمام تحقيقات و پژوهش هاي صورت گرفته، در باب كرد و كردي، خاصه كردهاي ايلام هنوز ابهامات و ناشناخته هاي بسياري وجود دارد.
محققان عمدتاً مطالعات خود را برگويشهاي رايج در مناطق كردستان ايران و عراق و تركيه متمركز كرده و ميتوان به صراحت گفت تحقيقي در خور و قابل اعتنا در باب كردي جنوبي صورت نگرفته است و آنچه در اين باره گفته شده اكثر يا از سر غرض و تحريف بوده است يا ازروي بي اطلاعي . از طيف اول ميتوان به اظهار نظر پارهاي از اهل قلم لرستان و از دسته دوم ميتوان به آنچه خاورشناسان و پژوهندگان كرد گفتهاند، اشاره نمود.
چنانچه پيشتر اشاره شد، استان ايلام در فاصله سالهاي 570 هـ . ق تا 1307 هـ .ش تحت سيطره اتابكان و واليان لر بوده است. عدهاي به اعتبار تقسيمات سياسي و اداري پيشين، اين منطقه را جزيي از لرستان و گويش مردم را لري ذكر كردهاند؛ نيز به واسطه آن، هر چه آثار باستاني كه در ايلام يافت شده، در گنجينههاي ايران و جهان به نام لرستان ثبت شده است. اين نكته كه ايلام واقعاً چيزي سواي لرستان است و هويت فرهنگي ديگري دارد، بر اثر تكرار اين مغلطه؛ به فراموشي سپرده شده و حتي در تحقيقات جدي خاورشناسان نيز محلي نيافته است. گرچه به نظر ميرسد محققان جوانتر بر اثر ارتباط مستقيم و مطالعه بيواسطه زبان و فرهنگ ايلام به دريافت هاي تازهاي رسيدهاند چنان كه گاه در مكتوبات و اظهارات آنان ديده و شنيده ميشود.
آن چه تحت عنوان «زبان كردی» از آن نام برده ميشود، در واقع گويش هاي مختلفي است كه گاه اختلاف آنها بدان حد است كه سخن همديگر را در نمي يابند اما اگر در ساختار و ريشه مورد ارزيابي قرار مي گيرند، مشخص مي شود كه همه داراي اساسي واحد هستند. شايد علت اين همه اختلاف، پراكندگي كردها و دوريشان از هم و همجواريشان با ملل ديگر بوده است . گستردگي و گوناگوني گويشهاي كردي بسيار بيشتر از آن است كه بتوان گويشي را از آنها به عنوان معيار برگزيد چه هر يك از اين گويشها ، گويشوران بسيار، و قابليت هاي لازم زباني و ادبي را داراست.
محققان و كسان بسياري تلاش كرده اند كه زبانهاي كردي را دسته بندي كنند و عادتاً پارهاي از اين تقسيم بندي ها نيز شهرت يافته است؛ گر چه به نظر مي رسد تا زماني كه تمام اين گويش ها به شيوه عملي مورد مطالعه و پژوهش قرار نگيرد و معيارهايي جامع براي تفكيكشان معرفي نشود، نمي توان چندان براي اين دسته بنديها صحت قطعي قائل بود؛ زيرا اگر قرار باشد به روش استقرايي كار كرد، لازم است گويشهاي كردي رايج در ايلام و كرمانشاه و لرستان نيز مورد تجزيه و تحليل قرار گيرند حال آن كه به راحتي ميتوان دريافت اغلب آن محققان در مورد مناطق مذكور و زبان آنها تقريباً هيچ اطلاعي نداشته اند و اگر داشته اند، نظر به تقسيمات سياسي و اداري پيشين، به خطا رفته اند.
از جمله اين دسته محمد امين زكي محقق نامدار كرد و نويسنده كتاب كرد و كردستان است. او به سال 1916 ميلادي (1295 هـ .ش) به حكم يك مأموريت رسمي به پشتكوه (ايلام فعلي) يا به زعم خود به لرستان كوچك سفر مي كند، او ضمن اقامت ده روزه، در باب زبان و قوميت«لرها»مطالعه مي نمايد و از اين كه ميبيند زبان اهالي پشتكوه(ايلام کنونی) اينقدر به كردي نزديك است ، اظهار شگفتي ميكند.
او فاصله گويشي آنان را با كردي سليمانيه كمتر از اختلاف گويشي كردي باديناني با كردي سليمانيه مي يابد.
او كه يكي از بزرگان قضيه كرد پژوهي است، توجه نداشته است كه براي مطالعه زبان و قوميت «لرها» يك منطقه كردنشين را انتخاب كرده است و البته طبيعي است كه از اين همه نزديكي زباني و قومي شگفت زده شود.
واقعه خواب نما شدن
حاج محمد سعيديان كسنزاني
اين اولين بار نيست و شايد آخرين بار هم نباشد كه شخصی در نقطهای از جهان خوابنما می شود و در خواب پارسايی، فرد صالحی يا امامزادهای را به خواب می بيند و مورد شفاعت یا دعای خیر آن روح پاك قرار می گیرد. حتی مورد ما اولین باری هم نیست كه شخصی مؤمن، پیامبر اكرم (ص) را به خواب می بیند.اما واقعه روستای كس نزان از توابع سقز در استان كردستان ایران، حدیث دیگری است كه بسیار شنیدنی و دل انگیز و حیرت آور است
من هم مانند بسیاری از كسان، واقعه خواب نما شدن پیرمردی در روستای كسن نزان را شنیده بودم؛ لذا همواره در پی فرصتی می گشتم تا به این روستا سفر كنم و از نزدیك چند و چون این ماجرا را پیگیری نمایم و از همه مهمتر به زیارت آن چشمه مقدس شرفیاب گردم و از آن چشمه آب متبرك و مقدس كه گویا به راهنمایی حضرت فخر عالم (ص) از طریق خواب نما شدن حاج محمد كس نزانی حفر گردیده است، جرعهای بنوشم و شفایاب شوم
قضا را روزی از روزها، یكی از نزدیكان این حقیر ـ (جناب مهندس بهروز طاهری سقزی) ـ این امكان را برایم فراهم ساخت كه به راهنمایی ایشان به این روستای كسنزان سفر كنم و درباره این واقعه مهم تحقیق نمایم. خوشبختانه جناب (آقای محمد حمیدی) ـ دایی جناب مهندس طاهری ـ در آن روستا اقامت دارند و بدینگونه خداوند مهربان بر من منت نهاد و توانستم به راهنمایی جناب مهندس طاهری و میهمانداری جناب حمیدی در روز دوشنبه 6 آبان سال 1381 شمسی در روستای كسنزان حضور یابم و در این زمینه به تحقیق بپردازم
كل ماجرا به طور خلاصه
خلاصه این واقعه از این قرار است كه در سال یكهزار و سیصد و هفتاد و هشت شمسی، و در تابستانی بسیار گرم و خشك و كم آب، پیرمردی از اهالی روستای كسنزان سقز دراستان كردستان ایران، موسوم به حاج شیخ محمد سعیدیان، پسر شیخ سعید، خوابی می بیند و در آن خواب گویا از سوی حضرت رسول اكرم (ص) به وی سفارش می شود كه محلی را در حول وحوش مسجد روستا حفر كند تا بدینوسیله به آب برسد و مردم از تنگنای كم آبی رهایی یابند. نامبرده به این توصیه عمل می كند و محل مورد نظر را حفر می كند و به آب می رسد و چشمهای از زیر آن سنگها می جوشد و بدینسان آب روستای كسنزان فزونی می یابد. در نتیجه، مردم مؤمن كسنزان و دیگر روستاها و شهرهای دور و نزدیك، این واقعه را یك معجزه و عمل خارق العاده می دانند و معتقدند كه این چشمه از سوی پیامبر اكرم (ص) متبرك گشته و لذا مقدس و شفادهنده است
و اما، جناب آقای محمد حمیدی، کارمند اداره پست سقز و مقیم روستای کسنزان، در نامهآی به نگارنده این سطور جریان خوابنما شدن حاج محمد سعیدیان را اینچنین شرح می دهد
بةريَز و خؤشةويست دوكتؤر سؤران؛ سلآو و ريَزم هةية بؤ ئيَوةي خوشةويست و سةركةوتنت لة ريَي خزمةت بة نةتةوةي كورد لة خوداي ميري مةزن بة ئاوات ئةخوازم. باسةكةم بة كورتي نووسيوة.ئةوي راستي بيَ، تاكوو ئيَستا بؤ ناساندني ئةم رووداوة طرنطة هيض هةنطاويَك هةلَنةطيراوة. تةناتةت هيض كةس لة ضاثةمةنييةكانيشدا باسي ليَ نةكردووة و هةر سةرثؤشي بةسةردا كيَشراوة
بة ناوي ئةو خوداية كة كوردستانة رةنطينةكةي بؤ كردينة نيشتمان
كةسنةزان يةكيَ لة ئاواييةكاني ناوضةي سةرشيوة لة سي كيلؤمتريي رؤذاواي شاري سةقز ، سةر بة ثاريَزطاي كوردستاني ئيَران. كةسنةزان نزيكةي سةد و ثةنجا مالَة و ذمارةي دانيشتووانيشي ئةطاتة هةزار كةس. زستاني سالَي هةزار و سيَسةد و حةفتا و حةوتي هةتاوي بيَبةفر و بةهاري سالَي هةزار و سيَسةد و حةفتا و هةشتي هةتاوي بيَباران بوو. ئةمةش بوو بة هؤي وشكةسالَيييَكي وا كة زؤربةي ضؤم و كانياوةكاني ئةم بةشة لة كوردستان وشك بوون. جا حةوزي مزطةوتي ديَي كةسنةزانيش يةكيَ لةو شويَنانة بوو كة كةوتة بةر ثةلاماري ئةم وشكةسالَيية و ئاوي ليَ برَا و وشك هةلَطةرَا. بةسالآضوواني ئاواييةكةمان وشكةسالَيييَكي وةهايان وة بير نةدةهات. ئةم بيَئاوييةش بوو بة هؤي خةم و ثةذارةييَكي زؤر بؤ خةلَكي كةسنةزان. هةتا شةويَكي هةيني لة ئاخروئؤخري مانطي ثووشثةرَي سالَي هةزار و سيَسةد و حةفتا و هةشتي هةتاويدا، كة ثيرةثياويَكي نةخويَندةواري تةمةن نةود و هةشت سالان بة ناوي حاجي موحةممةدي سةعيديان خةويَك ئةبينيَ. لة خةوةكةيدا ئةضيَ بؤ مزطةوتي كةسنةزان . لةويَدا ئةبينيَ كة ضةند كةسيَك نويَذ بة جةماعةت ئةخويَنن و ثياويَكي نووراني بة جل و بةرطي عةرةبييةوة ثيَشنويَذييان بو ئةكا. ئةميش نويَرةكةي لةطةل ئةوان ئةخويَنيَ. كاتيَ نويَذ تةواو ئةبيَ، يةكيَ لةو ثياوانة ئةناسيَتةوة بة ناوي شيَخ ئةسعةدي ئةسعةدي كة لة شيَخةكاني كةسنةزانة و ضل ثيَنج سالَيَكة كة فةوتي كردووة. حاجي موحةممةد لة خةوةكةيدا لة شيَخ ئةسعةد ئةثرسيَ: ئةو ثيَشنويَذة كيَية؟ ئةويش ئةلَيَ: ئةوة حةزرةتي موحةممةد ثيغةمبةري خوداية (سةلامي خوداي لةسةر بيَ). حاجي موحةممةديش ئةضيَتة خزمةتي و سةلام ئةدا و دةستي موبارةكي زيارةت ئةكا. ثيَغةمبةري نازداريش روو ئةكاتة حاجي موحةممةد و ئةفةرميَ: حاجي! خوداي طةورة ئةفةرميَ لة ذوور ئاوايي، رووبةرَووي داربييةكان، ئاو لة ذيَر بةرديَكدا هةية. برَؤن هةلَيكؤلَن و بيهيَننة حةوزي مزطةوت با ثةكي نويَذي جومعة و جةماعةتتان نةكةويَ. ئةمة خةونةكة بوو. جا لة رؤذيَكي هةيني كاتي نويَذي جومعة، حاجي موحةممةد بة قورئاني ناو ميحرابةكةي مزطةوتي كةسنةزان سويَندي خوارد كة خةويَكي ئاواي ديوة و حةزرةتي خؤشةويست موذدةي ئاوي ثيَ داوة. دواي دوو رؤذ هةولَ دان بؤ دؤزينةوةي ئاوةكة و كةندني طةز و نيويَ خؤلَُ و بةردي وشك، بةردي زةرد دةركةوت و ئاويش هةلَقولآ و جاري بوو.خةلَكةكة حةمد و سةناي خوداي طةورةيان بةجيَ هيَنا و سةلام و سةلَواتيان بؤ رؤحي ثيَُغةمبةري خؤشةويست نارد و ئةمجار بة داخستني ضوار سةد طةز لوولة، ئاوةكةيان كيَشا بؤ ناو حةوزي مزطةوتةكة. ئيَستا نيوةييَكيش لة ضاوانةكة بةجيَ ماوة بؤ ئةو ميوانانة وا ئةضنة سةر ئةو ئاوة ثيرؤزة. جا ئةم رووداوة طرنطة بوو بة هؤي ئةوة كة لة رؤذاني هةينيدا جةماوةريَكي زؤر لة ثاريَزطةكاني كوردستان و كرماشان و ئازةربايجاني رؤذةلآتي و رؤذاوايي و هةروةها لة كوردستاني توركيا ديَنة كةسنةزان و ئةو ئاوة وةك متفةرَكيَك لةطةلَ خؤيان ئةبةنةوة بؤ شيفاي نةخؤشةكانيان. سوثاس بؤ خوداي ميهرةبان و خاوةن كةرةم و بةزةيي
موحةممةد حةميدي
رؤذي دةيةمي مانطي رةزبةري سالَي هةزار و سيَسةد و هةشتا و ضواري هةتاوي
كةسنةزان ـ سةقزـ ثاريزطةي كوردستان
ترجمه نامه آقای محمد حمیدی به فارسی
دوست عزیز و محترم دکتر سوران
با سلام به شما و آرزوی توفیق در خدمتگزاری به فرهنگ کردان در کردستان ایران، مطلب خویش را مختصر نوشتهام .. اما آنچه در این مورد باید گفت آن است که تاکنون درباره این رویداد اطلاع رسانی شایستهای صورت نگرفته و در این زمینه هیچ قدمی برداشته نشده است. حتی مطبوعات نیز در این موضوع مهم سکوت کردهاند و خبر را مکتوم نگاه داشته اند
به نام آن خدایی که کردستان رنگین و زیبا را سرزمین ما مقرر فرمود
کسنزان یکی از روستاهای بخش سرشیو است واقع در سی کیلومتری غرب شهر سقز در استان کردستان ایران. این روستا متشکل است از یکصد و پنجاه خانوار و هزار نفر سکنه. زمستان سال1377 شمسی کمبرف و بهار سال 1389 شمسی بیباران بود.در نتیجه این اوضاع بد جوی اغلب رودخانهها و چشمهسارهای این بخش از کردستان خشک شد و لذا خشک سالی رخ نمود. حوض مسجد روستای کسنزان نیز از این خشک سالی متاثر گشت و آب جاری آن خشکید. خلاصه وضعی پیش آمد که حتی پیران این آبادی چنین خشک سالی وسیعی را به یاد نداشتند. این وضع، اهالی روستای کسنزان را نگران و پریشان ساخت. تا اینکه آخرین شب جمعه تیر ماه 78 شمسی پیرمردی بیسواد و 98 ساله از اهالی روستا به نام حاج محمد سعیدیان خوابی می بیند و در خواب خود به مسجد روستای کسنزان وارد می شود. می بیند که چند نفری مشغول ادای فریضه نمازند و مردی نورانی با لباس عربی پیشنماز آنهاست.حاجی همراه آنها نماز می گزارد. پس از نماز یکی از نمازگزاران را می شناسد. او مرحوم شیخ اسعد اسعدی از شیوخ کسنزانی بوده که قریب به 45 سال پیش از آن وفات یافته است. حاجی محمد در خواب خویش از شیخ اسعد می پرسد: آن شخص پیشنماز کیست؟ شیخ اسعد در پاسخ می گوید: ایشان حضرت محمد رسولالله است.حاجی محمد پیش می رود و سلام عرض می کند و دست مبارک پیامبر گرامی (ص) را زیارت می نماید. پیامبر اکرم (ص) خطاب به حاجی محمد می فرماید: حاجی! در بخش علیای آبادی و در مقابل درختان بید، آب در زیر سنگی در جریان است. آنجا را حفر کنید و به آب برسید و آن آب را به حوض مسجد این روستا برسانید تا به علت بیآبی نمازهای جماعتتان تعطیل نشود.در اینجا خواب حاجی محمد به پایان رسید. پس از این خوابنما شدن، حاجی محمد در یکی از روزهای جمعه به قرآن موجود در محراب مسجد کسنزان سوگند یاد نمود که چنین خوابی با این تفصیل دیده است و حضرت رسول اکرم (ص) مژده جاری شدن آب به اهالی این روستا اعطا فرموده است. اهالی روستا پس از شنیدن این خبر مسرتبخش دو روز تمام به حفر زمین مشغول بودند تا اینکه سرانجام بعد از کند و کاوی بسیار به سنگ زرد رسیدند و با حفر آن سنگ به آب دست یافتند. مردم شکرگزاری کردند و درود و سلام و صلوات بر روح پاک و مقدس پیامبر اکرم ص) فرستادند و برای منتفع شدن از آب آن چشمه مقدس به لوله گذاری اقدام نمودند و آب چشمه را به حوض مسجد روستا منتقل ساختند. اکنون علاوه بر تأمین شدن آب مسجد، نیمی از آب چشمه نیز برای استفاده در دسترس زائرین قرار دارد
این واقعه مهم باعث شده است که روزهای جمعه هزاران نفر از اقصی نقاط، از جمله شهرها و روستاهای کردستان و نیز استانهای کرمانشاه و آذربایجان شرقی و غربی و همچنین از کردستان ترکیه به روستای کسنزان بشتابند و آب چشمه مقدس را برای علاج و شفای بیمارانشان به ارمغان ببرند
سوابق وقایع مشابه در كردستان ونتیجه گیری
از قدیم الایام در مناطق مختلف كردستان و سرزمینهای كردنشین همواره سوابقی از یك چنین رویدادهایی در لابلا و زوایای تاریخ شفاهی مردم كرد، بر جا مانده و حاكی از آن است كه بارها نظایر واقعه روستای كسنزان سقز در كردستان به وقوع پیوسته است. نیز در ادبیات فولكلوری كردی نیز آثاری از این گونه اعتقادات و باورها به جشم می خورد. مثلا در محلی از كوه پنجه علی در حوالی بیحار، مردم معتقدند كه جای پنجه حضرت علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه) بر سنگی برجای مانده و به همین مناسبت آن محل را پنجه علی) نامیدهاند. نیز در جای دیگری مردم معتقدند كه شخصی موسوم به بابا گرگر وجود داشته است و چشمه آب مجاور آن محل به همین نام اشتهار یافته و مردم معتقدند كه آب آن چشمه نظركرده آن شخص می باشد و شفادهنده است. همچنین در بسیاری از جاهای كردستان چشمههای آبی وجود دارد كه مردم معتقدند نظركرده شخص پارسا و صالحی می باشد و ازینرو آب آن چشمهها درباور اهالی آن نواحی شفابخش است. مانند جشمه آب موسوم به (بایزپهرنه) در حوالی سنندج یا چشمه آب موسوم به تشار در اورامان و یا دیگر موارد مشابه در این زمینه
بنابراین اعتقاد به تاثیر نیروی ارواح پاك پیامبران و صلحا و پرهیزكاران و سادات و مشایخ در مظاهر طبیعت از قبیل كوه و آب و چشمه و درخت و نظایر آن، از دیرباز در فرهنگ و باورهای ملت كرد وجود داشته است
همین گونه باورها در دیگر سرزمینهای اسلامی و غیر اسلامی نیز هماره وجود داشته است. در فرهنگ سرزمنیهای اسلامی این موضوع ریشه در تاریخی بسیار كهن دارد. بارزترین و مشهورترین مورد آن چشمه آب زمزم است در شهر مكه مكرمه كه در میان اقوام مسلمان، داستان آن مشهور خاص و عام است
به روزگار ما اینگونه باورها در میان مردم كرد و غیر كرد همچنان پا برجا است و چه بسا درهمین یكی دو دهه اخیر موارد متعددی در این زمینه روی داده است كه مردم ظهور این وقایع را از كشف و كرامات اولیا یا صلحا و یا از ناحیه الهامات و امدادهای غیبی الهی می دانند و سخت بدان معتقد و پایبندند. حتی گاهی برخی از افراد سودجو و شیاد از همین موضوع سوء استفاده كردهاند و مردم را درراستای منافع خود فریب دادهاند. به هرحال، به صرف برخورد با موارد سوء استفاده، نبایستی همه موارد را رد و تكذیب نمود. نیز به صرف چند مورد صادق در این زمینه، شایسته نیست همه موارد مشابه را یكسره تصدیق نمود. البته بهترین راه قضاوت در این موارد، همانا بررسی و تحقیق است و از همه مهمتر، توفیقات و تاییدات الهی می باشد كه اگر موارد كذبی در این زمینه بروز نماید، به مشیت الهی دیری نمی پاید كه كاذب و كاذبین مطرود و رسوا خواهند گشت
و اما در مورد واقعه روستای كسنزان پیش از هر چیز توضیح نكاتی چند ضروری است: یكی آنكه، راوی حادثه یعنی شخصی كه خوابنما گشته است، فردی است مؤمن، به حج سفركرده، مسن كه به بیان كذب اشتهار نداشته است.
دو دیگر آنكه، خواب دیدن منجر به یافتن چشمه آب گردیده است.
سه دیگر آنكه، برای رد و تكذیب این حادثه هیچگونه دلیل عقلی و سند قابل اثباتی وجود ندارد؛ چرا كه تكذیب عالم ماوراءالطبیعه و جهان معنویت، به منزله تكذیب تمام ادیان و باورهای دینی می باشد و لذا اینگونه تكذیبهای كلی برای فردی مؤمن و دیندار و معتقد به مبانی اسلامی، به هیچ وجه قابل قبول نیست؛ مگر آنكه مورد به مورد و بر اساس دلایل و شواهد انكارناپذیر مورد تكذیب قرار گیرد. در ضمن برای فردی مؤمن و معتقد به خداوند یكتا و قادر و متعال، ظهور و بروز یك چنین مواردی بر اساس الهام و امداد غیبی كاملا ممكن و معقول می نماید و فرد معتقد همه این موارد و حتی مهمتر و بسیار بزرگتر از اینها را هم در حیطه علم و قدرت الهی می داند.
تحقيق از: دكتر سوران كردستاني
زبان کردی،گويش های آن و جايگاه کردی رايج در ايلام
بخش نخست
برگرفته از وبلاگ ئیلام ئاسو
اين كه ريشه واژه«كرد» چيست و از كجا سرچشمه گرفته است و متعلق به چه حوزه زباني است محل بحث و ابهام است؛ عده اي اين واژه را تحول يافته ی«قردو Kardu» آشوری و بابلي دانسته اند و نتيجه گرفته اند كه كردها از نسل كلدانيان هستند؛ اين نظر از ديدگاه زبانشناسي و ريشه شناسي واژگان مردود دانسته شده است زيرا « كردو » و «قردو» از دو ريشه متباين شناخته شده اند.
پاره اي ديگر « كرد» را تحريف « خالْدي»دانسته اند و گفته اند:«خالدي و كردي و كورتي و گردياي همه يكي است». خالدي يا هالديا نام حكومتي بوده كه در قرن نهم قبل از ميلاد در ناحيه وان تشكيل شد ؛ همان كه آشوريان آن را «اورارتو » ، يونانيان «الارودي و خالدوي و خالدايوي » ذكر كرده اند و در عبرت « آرارات» است. اين نظر نيز از حيث ريشه شناسي كلمات قابل دفاع نيست.و همان ايراد نخستين متوجه آن است.
اما هر به حال وجود اين اسامي از ديربار گوشزد شده است كه از همه مهمتر اشاره اي است كه گزنفون مورخ و سردار يوناني (430 و 352ق.م) دارد. او زماني كه به سال 401-400 در جنگ با اردشير دوم هخامنشي ميخواست سپاه يوناني را به سلامت به يونان بازگرداند، در كوهستانهاي كردستان به قومي موسوم به «كردوك (كردها)» دچار شد كه در مسير عقب نشيني يونانيان به ايذاء آنان پرداختند.
رشيد ياسمي شق ثالثي را پيشنهاد كرده است؛ بدين گونه كه «كرد» قومي مهاجر و غير سامي بوده است كه به سبب اسكان در منطقه اي به نام « كرد» يا «قرد» و نظاير آن به «كرد» شناخته شده است.
در باب مليت آنها آراء متفاوتي است . اگر از پاره اي خرافات و افسانه ها بگذريم ، عده اي آنها را كلداني سامي نژاد ، عده اي بازمانده اقوام بومي نظير خالد ها ،گرجيها ، ارمنيها ، لولويي ها و ...، و عده اي آنها را آريايي و از اعقاب مادها دانسته اند. پيشتر به رد نظر نخست پرداختيم ؛اما نظر دوم كه كردها را بازمانده اقوام بومي مي داند ، طرفداراني دارد.
رشيد ياسمي در مقابله با اين نظريه آورده است : «بعضي نويسندگان با تكلف بسيار كردها را منسوب به اقوامي مي كنند كه قبل از مادها در سرزميني كردستان مسكن داشته اند ، مثل گوتي و كاسي و لولويي و مانايي و غيره. به زعم آنان پس از اثبات اين قدمت فوق العاده براي اكراد دو چيز خود به خود به ثبوت مي رسد : يكي اين كه كرد بسيار قديم است ، ديگر آن كه از نژاد ايراني نيست زيرا كه آن طوايف مذكور از نژاد آريايي نبوده اند در جواب آنها اجمالا گوييم : اولا چنين نيست كه هر وقت طوايف متوالي در قطعه خاكي زيسته باشند همه آنها از يك ريشه آمده باشند بالعكس تاريخ نشان مي دهد كه قطعات كره زمين مكرر از قومي به قومي انتقال يافته است. هرگز هيچ مورخي نمي تواند ثابت كند ساكنان جديد ، اولاد آن اقوام هستند ؛ بنابراين از وجود اقوامي در سلسله زاگرس نمي توان نتيجه گرفت كه اين طايفه ايراني نژاد كه آن را كرد مي خوانند و در آن كوهستان مسكن گزيده اند از نسل آن طوايف بائده هستند.ثانياٌدر باب خود آن طوايف قديم هم مثل لولويي و كاسي و گوتي و امثال آنها هيچ دليل تاريخي در دست نيست كه سلب ايرانيت از آنها بكند، بلكه مطابق آخرين تحقيقات علماي باستان شناسي اكثر انتسابشان به اين نژاد قديم و مسلم است.»
نظر سوم كه قطعي به نظر ميرسد آن است كه كردها آريايي و از اعقاب ماد ها هستند . مينورسكی Minorskyزبان كردي را متعلق به گروه زبانهاي ايراني شمال غربي دانسته است و معتقد است كه اين زبان در اصل و مبدأ ، زبان گروه عظيمي مجتمع در يك محل بوده و ويژگيهاي كلي ، پيش از اين كه كردها بسط و توسعه پيدا كنند، پيش از پراكنده شدنشان در كوهها شكل گرفته است .او تصور اين نكته را كه پيدايش لهجه هاي شمال غربي رايج در قلمرو ايران ،بدون دخالت و شركت عامل «مادي»صورت گرفته باشد،محال مي داند و نتيجه گيري ميكند كه با توجه به ملاحظات تاريخي و جغرافيايي بايد پذيرفت كه بسط و توسعه كردها فقط از سرزمين ماده كوچك كه همان آتروپاتكان يا آذربايجان امروزي است ،صورت گرفته است.
مادها كه اوايل قرن هفتم قبل ازميلاد حكومت ماد را بنا نهادند و با اشغال صفحات غربي ايران،اقوام بومي را در خود حل نمودند ، اجداد كردها محسوب مي شوند .آنها نخستين حكومت ايراني را بنا نهادند و پس از اين كه هخامنيشان به حكومت آنان پايان دادند ، سرزمين مادها همچنان به عنوان دومين ايالت ايران از اهميت زيادي بر خوردار بود . مادها از حيث تباري و زباني پيوستگي نزديكي با ديگر تيره هاي ايراني نظير هخامنشيان داشتند.
مادها پس از تسلط بر زاگرس و آسياي صغير زبان و فرهنگ خود را بر اقوام بومي تحميل كردند و هويت آنها را در خود حل نمودند . اين كه استحاله آن اقوام به آساني صورت گرفته ،چنان كه نشانه اي از آنان باقي نمانده است ،ظاهراً به دلايل همتباري آنان با ماد هاي آريايي بوده است زيرا پارهاي از باورها و اسامي شناخته شده آن اقوام بر آريايي بودن آنان دلالت دارد. اگر اين اقوام اختلاف و تباين آشكاري با آرياييان داشتند ، طبيعتاً بايستي نشانه هايي از زبان و فرهنگ آنان لااقل در دره هاي دور افتاده زاگرس حفظ مي شد ؛ خاصه آن كه مي بينيم بسياري از قوم هاي باستاني ديگر ، ويژگيهاي فرهنگي خود را در دل اجتماعات بزرگ همچنان حفظ كرده اند .
اين كه مادها از حيث تباري و زباني پيوستگي بسيار نزديكي با ديگر تيره هاي آريايي نظير پارسها و پارت ها داشته اند ، مسلم است. مع الوصف جهت تحكيم اين باور، يك اشاره تاريخي را گوشزد مي كنيم . استرابون ( كه حدود سالهاي65 ق.م تا 21 بعد از ميلاد ميزيسته) گواهي يك مؤلف ديگر يوناني به نام اراتوسفن(قريب 194-276 ق.م) را بدين شرح نقل ميكند كه ساكنان پارس و ماد و باختر و سغد « با جزيي تفاوتي هم زبان هستند»يعني «در واقع يك زبان دارند».
علاوه بر اين ، مقايسه زبان هاي باستاني ايراني در تأييد قرابت آنها كافي است. دامنه اين همبستگي بدانجا ميرسد كه عده اي برآنند گاثه زردشت به زبان مادي است. بعدها كه دامنه اختلاف زبان كردي مادي با ديگرزبان هاي ايراني بيشتر ، زبان از دل آن سر برآورد.
پيوستگي كردها با سرزمين مادري، علاوه بر زبان كردي در ديگر مشخصه هاي فرهنگي چون دين نيز روي نمود. كردها همزمان با ديگر اقوام ايراني آئين زرتشت را برگزيدند. اين نكته در پوست نوشته معروفي كه به خط پهلوي نوشته شده و در شهر سليمانيه عراق يافته شده به شكلي شاعرانه منعكس شده است. در اين پوست نوشته ابياتي به شرح ذيل آمده است.
«هورمزگان رمان آتران كژان
ويشان شاردهوه گوره گورهكان
زوركار آرب (عرب) كردنه خاپور
گناي پاله هتا شاروه زور
شنوكنيكان و ديل بشينا
ميرد آزاتلي و روي هوينا
روشت زردشتره مانوه بيكس
بزيكا نيكا هورمز و هيوچ كس »
ترجمه:
معبدها ويران و آتشها خاموش شد . بزرگ بزرگان خود را نهان كرد . عرب ستمگر دهات را تا «شهر زور» خراب كرد. زنان و دختران به اسيري رفتند. دليران در خون غلطيدند . كيش زردتشتي بي كس ماند . اهورا مزدا بر كس رحم نخواهد كرد.
گويشهاي ايراني
در اسناد تاريخي
در آثار مورخان و جغرافيا نويسان اسلامي، گذشته از فارسي دري که زبان رسمي و اداري کشور ايران بوده است و پهلوي جنوبي (پارسيک) که تا سه چهار قرن بعد از اسلام زبان ديني ايرانياني شمرده ميشد که به آئين زرتشتي (زردشتي) باقي مانده بودند؛ از چندين گويش ديگر که در نقاط مختلف اين سرزمين پهناور متداول بوده، ذکري آمده و گاهي نمونه هاي کوتاه، يا به نسبت بلندتر، از بعضي آنها ثبت شده است.
در اين کتب که از اواخر قرن سوم تا قرن دهم هجري تأليف يافته به بيش از چهل گويش ايراني اشاره شده است که فهرست آنها را در ذيل مي آوريم:
1. اراني: گويش ناحيه اران و بردع در قفقاز بوده است. اصطخري و مقدسي از آن ياد کرده اند. مقدسي درباره آن مينويسد: «در اران سخن مي گويند و فارسي ايشان قابل فهم است و در حروف به خراساني نزديک است.»
2. مراغي: حمدالله مستوفي مينويسد: «تومان مراغه چهار شهر است: مراغه و بسوي(؟) و خوارقان و ليلان... مردمش سفيد چهره و ترک وش مي باشند... و زبانشان پهلوي مغير است.»
در نسخه ديگر "پهلوي معرب" ثبت شده و محتمل است که در اين عبارت کلمه معرب تصحيف مغرب باشد، يعني گويش پهلوي مغربي. زيرا که در غالب آثار نويسندگان بعد از اسلام همه گويشهاي محلي را که با زبان فارسي دري متفاوت بوده به لفظ عام پهلوي يا فهلوي ميخواندند.
3. همداني و زنجاني: مقدسي درباره گويش اين ناحيه تنها دو کلمه ذيل را ثبت کرده است: "واتم" و "واتوا". شمس قيس رازي يک دو بيتي را در بحث از وزن فهلويات آورده و آن را از زبان "مردم زنگان و همدان" مي شمارد. حمدالله مستوفي درباره مردم زنجان مينويسد: زبانشان پهلوي راست است.
4. کردي: ياقوت حموي قصيده اي ملمع از يک شاعر کرد به نام نوشروان بغدادي معروف به "شيطان العراق" در کتاب خود آورده است.
5. خوزي: گويش مردم خوزستان که در روايات حمزه اصفهاني و ابن النديم نيز از جمله زبانهاي متداول در ايران ساساني شمرده شده است. اصطخري درباره گويش اين ناحيه مينويسد: «عامه ايشان به فارسي و عربي سخن ميگويند، جز آنکه زبان ديگري دارند که نه عبراني و نه سرياني و نه فارسي است.» و ظاهراً مرادش گويش ايراني آن سرزمين است. مقدسي نيز درباره گويش مردم خوزستان نکاتي را ذکر مي کند که گويا مربوط به فارسي متداول در خوزستان است، نه گويش خاص محلي.
6. ديلمي: اصطخري درباره اين ناحيه مينويسد: «زبانشان يکتاست و غير از فارسي و عربي است» و مقدسي ميگويد: «زبان ناحيه ديلم متفاوت و دشوار است».
7. گيلي يا گيلکي: ظاهراً گويشي جداگانه از ديلمي بوده است. اصطخري مينويسد: «در قسمتي از گيلان (جيل) تا آنجا که من دريافته ام طايفه اي از ايشان هستند که زبانشان با زبان جيل و ديلم متفاوت است.» و مقدسي ميگويد: گيلکان حرف خاء (يا حاء) به کار مي برند.
8. طبري يا (مازندراني): اين گويش داراي ادبيات قابل توجهي بوده است. ميدانيم که کتاب "مرزبان نامه" به گويش طبري تأليف شده بود و از آن زبان به فارسي دري ترجمه شده است. ابن اسفنديار ديوان شعري را به زبان طبري با عنوان "نيکي نامه" ذکر مي کند و آن را به اسپهبد مرزبان بن رستم بن شروين مؤلف "مرزبان نامه" نسبت ميدهد. در "قابوس نامه" نيز دو بيت به گويش طبري از مؤلف ثبت است. ابن اسفنديار از بعضي شاعران اين سرزمين که به گويش طبري شعر ميگفته اند ياد کرده و نمونه اي از اشعار ايشان را آورده است. در "تاريخ رويان" اولياءالله آملي نيز ابياتي از شاعران مازندراني به گويش طبري ضبط شده است.
اخيراً چند نسخه خطي از ترجمه ادبيات عرب به گويش طبري و نسخه هايي از ترجمه و تفسير قرآن به اين گويش يافت شده که از روي آنها ميتوان دريافت که گويش طبري در قرنهاي نخستين بعد از اسلام داراي ادبيات وسيعي بوده است. مجموعه اي از دو بيتي هاي طبري که به "اميري" معروف و به شاعري موسوم به "امير پازواري" منسوب است، در مازندران وجود داشته که "برنهارد درن" خاور شناس روسي نسخه آنها را به دست آورده و زير عنوان "کنزالاسرار" در سن پطرز بورگ (يا - سن پطرز بورغ) با ترجمه ترجمه فارسي چاپ کرده است. مقدسي مي نويسد که زبان طبرستان به زبان ولايت قومس و جرجان نزديک است، جز آنکه در آن شتابزدگي هست.
9. گشتاسف: درباره مردم اين ناحيه (در قفقاز کنار درياي خزر ميان رودهاي ارس و کر) حمدالله مستوفي مينويسد: «زبانشان پهلوي به جيلاني باز بسته است.»
10. قومس و جرجان (گرگان): مقدسي در ذکر زبان مردم اين دو ناحيه مينويسد: «زبانشان به هم نزديک است. ميگويند "هاده" و "هاکن" و شيرينيي در آن هست.»
11. رازي: مقدسي درباره اهل اقليم الجبال مينويسد: زبانهاي گوناگون دارند. اما در ري حرف "راء" را به کار ميبرند. ميگويند: راده و راکن. از زبان رازي در جاهاي ديگر نيز اطلاعاتي داده اند. شاعري به نام "بندار رازي" اشعاري به زبان مردم اين شهر دارد که از آن جمله چند بيتي در المعجم ثبت است.
12. رامهرمزي: درباره زبان مردم اين ناحيه مقدسي تنها اشاره ميکند که زباني دارند که فهميده نمي شود.
13. فارسي: اصطخري درباره يکي از سه زبان متداول در استان فارس مينويسد: «فارسي زباني است که به آن گفتگو مي کنند، و همه مردمان فارس به يک زبان سخن مي گويند، که همه آن را مي فهمند، مگر چند لفظ که متفاوت است و براي ديگران دريافتي نيست.»
14. فهلوي يا پهلوي: بنابر نوشته اصطخري "زبان نوشتن عجم - ظاهراً يعني ايرانيان غير مسلمان - و وقايع و نامه نويسي زرتشتيان (زردشتيان) با يکديگر پهلوي بوده که براي دريافتن عامه به تفسير احتياج داشته است». و گمان ميرود مراد او همان زبان است که در حدود اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجري چند کتاب ديني زرتشتي مانند دينکرد و بندهش را به آن تأليف کرده اند.
15. کرماني: مقدسي مينويسد که زبان مردم اين سرزمين قابل فهم است و به خراساني نزديک است. اصطخري آورده است که زبان مردم کرمان همان زبان فارسي است.
16. مکري: بر حسب نوشته اصطخري زبان مردم مکران، فارسي و مکري بوده است. مقدسي نوشته است که زبان مردم مکران وحشي است.
17. بلوچي: اصطخري نوشته است که بلوچان و اهل بارز جز فارسي زبان ديگري نيز دارند.
18. کوچي يا قفصي: طائفه قفص يا کوچ که ذکر ايشان در بيشتر موارد و منابع با بلوچان يکجا مي آيد، بر حسب نوشته اصطخري بجز فارسي زبان ديگري نيز داشته اند که "قفصي" خوانده شده است. مقدسي درباره طوايف "کوچ و بلوچ" مينويسد: زبانشان نامفهوم است و به سندي شبيه است.
19. نيشابوري: بر حسب نوشته مقدسي زبان مردم نيشابور فصيح و قابل فهم بوده است، جز آنکه آغاز کلمات را کسره ميدادند و يائي بر آن مي افزودند. مانند: "بيگو"، "بيشو"، و سين اي بي فايده (به بعضي صيغه هاي فعل) علاوه ميکردند. مانند: "بخردستي"، "بگفتستس"، "بخفتستي" و آنچه به اين مي ماند. و در آن سستي و لجاجي بوده است. و مينويسد که اين زبان براي خواهش مناسب است.
20. هروي: مسعودي مينويسد: بهرام همه زبانها را ميدانست و در خشم به عربي، در جنگ به ترکي، و در مجلس عام به زبان دري و با زنان به زبان هروي سخن ميگفت. مقدسي مينويسد: «زبان مردم هرات وحشي است و در همه اقاليم وحشي تر از زبان هرات نيست» و اين زبان را زشت شمرده و براي طويله مناسب دانسته است.
21. بخارايي: زبان بخارايي بنابر نوشته اصطخري همان زبان سغدي بوده است با اندک اختلافي، و مي نويسد که زبان "دري" نيز داشته اند. مقدسي مينويسد که در زبان ايشان تکرار فراوان است. مثلاً ميگويند "يکي مردي ديدم" يا "يکي ادرمي دادم"؛ و در ميان گفتار کلمه "دانستي" را بيهوده مکرر ميکنند. سپس ميگويد که زبان ايشان "دري" است و هر چه از آن جنس باشد دري ناميده مي شود. زيرا که آن زباني است که بدان نامه سلطنتي را مينويسند و عريضه و شکايت به اين زبان نوشته ميشود؛ و اشتقاق اين لفظ از "در" است يعني زباني که در "دربار" به آن گفتگو ميکنند.
22. مروي: مقدسي مينويسد که در زبان ايشان سنگيني و درازي و کششي در آخـرهـاي کـلـمـات هـسـت و مـثـال مي آورد که «مردم نيشابور ميگويند "براي اين" و مرويان ميگويند "بتراي اين" و يک حرف مي افزايند، و اگر دقت کني از اين گونه بسيار مي يابي». و جاي ديگر مينويسد: «اين زبان براي وزارت مناسب است.» ياقوت در کلمه "ماشان" که نام نهري است مينويسد: «مردمان مرو آن را با جيم بجاي شين ادا مي کنند.»
23. خوارزمي: اصطخري مينويسد: زبان مردم خوارزم يکتاست و در خراسان هيچ شهري نيست که مردمانش به زبان ايشان سخن بگويند. ياقوت در ذکر قصبه "نوزکاث" مينويسد: شهرکي است نزديک جرجانيه خوارزم و "نوز" به زبان خوارزمي به معني جديد است، و آنجا شهري است که نامش "کاث" است، و اين را يک "کاث جديد" خوانده اند.
ابوعلي سينا در رساله "مخارج الحروف" تلفظ حرفي را که سين زائي خوانده از مختصات حروف ملفوظ زبان خوارزمي ذکر ميکند.
24. سمرقندي: مقدسي مينويسد: مردم سمرقند را که ميان کاف و قاف است به کار مي برند و ميگويند "بکردک(ق)م"، "بگفتک(ق)م" و مانند اين، و در زبانشان سرديي هست.
25. صغدي (سغدي): مقدسي مينويسد مردم ولايت صغد زباني جداگانه دارند که با زبانهاي روستاهاي بخارا نزديک است، اما بکلي جداست. اگر چه زبان يکديگر را مي فهمند.
26. زبان باميان و طخارستان: به نوشته مقدسي با زبان بلخي نزديک بوده، اما پيچيدگي و دشواري داشته است.
27. بلخي: زبان مردم بلخ در نظر مقدسي زيباترين زبانها بوده اما بعضي کلمات زشت در آن وجود داشته است. و مينويسد که اين زبان براي پيام آوري مناسب است.
28. جوزجاني: به نوشته مقدسي زبان اين ناحيه ميانه زبان مروزي و بلخي بوده است.
29. بستي: همينقدر نوشته اند که زباني زيبا بوده است.
30. زبان طوس و نسا: نزديک به زبان نيشابوري بوده است.
31. سجستاني: مقدسي نوشته است که «در زبان ايشان ستيزه جويي و دشمني وجود دارد. صوتها را از سينه بيرون مي آورند و آواز را بلند ميکنند.» و ميگويد اين زبان براي جنگ خوب است.
32. غوري: شايد زبان اين ناحيه همان بوده باشد که اکنون پشتو خوانده مي شود. در هر حال با فارسي دري متفاوت بوده است. بيهقي مينويسد: «امير... دانشمندي را به رسولي آنجا فرستاد با دو مرد غوري از آن بوالحسن خلف و شيروان تا ترجماني کنند.»
33. زبان چاچ (شاش): مقدسي نوشته است که زبان اين ناحيه زيباترين زبان هيطل است و از اين نکته درست معلوم نيست که رابطه آن با زبانهاي ايراني چه بوده است.
34. قزويني: درباره زبان مردم اين شهر تنها اين نکته را ذکر کرده اند که قاف به کار مي برند و بيشتر ايشان براي معني جيد ( = خوب) ميگويند بخ.
35. گويشهاي روستائي خراسان: مقدسي مينويسد: کوچکترين شهري از خراسان نيست مگر آنکه روستاهاي آن زبان ديگري داشته باشند.
36. شيرازي: در "گلستان" سعدي بيتي هست که در بعضي نسخه ها در عنوان آن نوشته اند "ترکيه" و گاهي "شيرازيه" و در هر حال به گويش محلي شيراز است.
در کليات سعدي نيز يک مثنوي ملمع با عنوان "مثلثات" به عربي و فارسي و شيرازي باقي است. در ديوان حافظ هم غزل ملمعي متضمن بعضي مصراعها به گويش شيرازي ثبت است. چندي پس از زمان حافظ شاعري از مردم شيراز به نام "شاه داعي" منظومه هايي به اين زبان سروده است.
37. نيريزي: در يک جنگ خطي مکتوب در قرن هشتم اشعاري با عنوان "نيريزيات" ثبت شده است و در همين جنگ فصلي ديگر با عنوان "فهلويات" آمده که شايد به گويش شيرازي باشد.
38. اصفهاني: اوحدي اصفهاني چند غزل به گويش محلي اصفهان سروده است که در ديوانش ثبت است. عبارتي به گويش اصفهاني نيز در لطايف عبيدزاکاني آمده است.
39. آذري: يکي از گويشهاي ايراني که تا اواخر قرن دهم هجري در آذربايجان متداول بوده است. ابن حوقل زبان مردم آن سرزمين را فارسي ميخواند که مراد از آن يکي از گويشهاي ايراني است و به تعدد اين گويشها نيز اشاره ميکند. مسعودي (قرن چهارم) پس از آنکه همه زبانهاي ايرانيان را فارسي خوانده به اختلاف گويشها اشاره کرده و نام گويش "آذري" را در رديف پهلوي و دري آورده است. ياقوت حموي نيز زبان مردم آذربايجان را يکجا "آذريه" و جاي ديگر "آذربيه" نوشته است و ميگويد که جز خودشان کسي آنرا نمي فهمد.
همام تبريزي غزلي به گويش محلي تبريز داد که متن آن را عبيد زاکاني در مثنوي "عشاقنامه" خود درج کرده است. در ديوان شاه قاسم انوار تبريزي نيز چند غزل به اين گويش وجود دارد و در رساله روحي انارجاني فصلهائي به زبان عاميانه تبريز در قرن دهم ثبت است.
40. اردبيلي: ابن بزاز در "صفوةالصفا" جمله هائي را از زبان شيخ صفي الدين با قيد زبان اردبيلي نقل کرده و سپس دو بيتي هاي متعددي را از شيخ آورده که به احتمال کلي به همان گويش اردبيل است. شايد با آذري متداول در تبريز و شهرهاي ديگر آذربايجان تفاوتهائي جزئي داشته است.
اما چنانکه از مطلب مذکور در فوق دريافته مي شود، آگاهي ما از گويشهاي متعددي که در قرون پيشين در سرزمين پهناور ايران رايج بوده است، اجمالي است و غالباً تنها به نام آنها منحصر است. فقط گاهي جمله هاي کوتاه يا مصراعي و بيتي از آنها قيد کرده اند و در موارد معدود نمونه گويشهاي مزبور به يک تا چند صفحه ميرسد.
در زمان معاصر
آنچه ذکر شد اشاراتي بود که در آثار مؤلفان بعد از اسلام درباره نام يا بعضي خصوصيات گويشهاي ايراني آمده است. اما در روزگار ما گذشته از "فارسي دري" که "فارسي نو" نيز خوانده مي شود، و زبان رسمي اداري و دولتي و فرهنگي کشور ايران از قرن چهارم هجري تا همين زمان است؛ در اين سرزمين پهناور هنوز گويشهاي متعدد ايراني رايج است که بعضي از آنها آثار مکتوب و ادبي نيز دارند، و بسياري ديگر تنها زبان محاوره اقوام بزرگ يا کوچکي است که در گوشه و کنار فلات ايران زندگي مي کنند.
مهمترين زبانها و گويشهاي ايراني امروز از اين قرار است:
1. تاجيکي: اين زبان همان فارسي دري است با اندک تفاوتي در واژگان و چگونگي اداي بعضي از واکها. تاجيکي زبان ملي جمهوري تاجيکستان است و گذشته از اين در بسياري از نواحي جمهوري ازبکستان (دره فرغانه و دره زرافشان و ناحيه کشکه دريا و مناطق مسير رودهاي سرخان دريا و چرچيک و غيره) و نزد انبوهي از مردم شهرهاي بزرگ بخارا و سمرقند، و گروهي از ساکنان جمهوريهاي قرقيزستان (نواحي جلال آباد و اش) و قزاقستان متداول است.
تاجيکان اصيل بازمانده ايرانياني هستند که از قديمترين روزگار در آن سرزمين ميزيسته اند و به تدريج در طي قرنهاي دراز اقوام ديگر مشرق آسيا در سرزمين ايشان نفوذ کردند و جاي گرفتند و اکنون قسمتهائي از اين ناحيه به صورت جزيره هائي باقي مانده که مردم آن، زبان و آداب ايراني خود را حفظ کرده اند.
بعضي اقليتها مانند يهوديان و کوليان و عربهاي آسياي ميانه نيز به تاجيکي سخن مي گويند. شماره تاجيک زبانان را به دو ميليون و نيم تخمين کرده اند.
قطع رابطه اداري و حکومتي ميان کشور ايران و سرزمينهاي مزبور در چند قرن اخير موجب شده است که زبان ادبي تاجيکي با فارسي دري اختلافاتي پيدا کند. عمده اين اختلافها در لغات و کلماتي است که دسته اي از گويش جاري مردم آن نواحي در زبان ادبي تاجيکي راه يافته است. دسته ديگر از زبانهاي تاتاري و ازبکي در آن زبان وارد شده، و شماره بسياري از لغات علمي و فني هم از روسي در اين زبان نفوذ کرده است.
با اين حال آثار گويندگان و نويسندگان فارسي زبان قرنهاي پيشين (که بعضي از ايشان خود از مردم همان نواحي بوده اند) هنوز بخوبي براي مردم تاجيکستان دريافتي است و جزء ميراث فرهنگي ايشان شمرده مي شود. بعضي خصوصيات صرف و نحوي نيز زبان تاجيکي را از فارسي دري متمايز ميکند.
اين زبان را در اوايل تشکيل جمهوري تاجيکستان به الفباي لاتيني با تغيير چند حرف نوشتند و در آموزش و کتاب و روزنامه بکار بردند. اما پس از چندي الفباي روسي را براي نوشتن آن اختيار کردند و اکنون نيز همين خط در آن سرزمين متداول است.
از نويسندگان بزرگ تاجيکستان در دوران اخير صدرالدين عيني است که پدر ادبيات جديد تاجيکستان شمرده ميشود و رمان و داستان و شعر و مقالات تحقيقي فراوان دارد.
2. بختياري و لري: در کوهستان بختياري و قسمتي از مغرب استان فارس ايلهاي بختياري و ممسني و بويراحمدي به گويشهايي سخن مي گويند که با کردي خويشاوندي دارد، اما با هيچ يک از شعبه هاي آن درست يکسان نيست، و ميان خود آنها نيز ويژگيها و دگرگونيهايي وجود دارد که هنوز با دقت حدود و فواصل آنها مشخص نشده است. اما معمول چنين است که همه گويشهاي بختياري و لري را جزو يک گروه بشمارند.
3. کردي: نام کردي عادةً به زبان مردمي اطلاق مي شود که در سرزمين کوهستاني واقع در مغرب فلات ايران زندگي مي کنند. قسمتي از اين ناحيه اکنون جزء کشور ايران است و قسمتي در کشور ترکيه و قسمتي ديگر از جمله کشور عراق شمرده ميشود. در خارج از اين منطقه نيز اقليتهاي کرد وجود دارند که از آن جمله گروهي در شمال خراسان و گروههائي در جمهوريهاي ارمنستان، گرجستان و آذربايجان و عده کمي نيز در ترکمنستان به اين گويشها سخن مي گويند. در سوريه نيز يک اقليت کرد زبان از چند قرن پيش به وجود آمده است.
زبان يا گويش کردي همه اين نواحي يکسان نيست. حتي ترديد است در اين کلمه «کرد» به قوم واحدي که داراي مختصات نژادي يا ايلي با گويش معيني باشند اطلاق شده باشد. در بسياري از منابع تاريخي که به زبان عربي در قرنهاي نخستين اسلام تأليف يافته اين کلمه را معادل کلمه "شبان" و "چوپان" بکار برده اند.
ابن حوقل کوچ (قفص) کرمان را "صنف من الاکراد" ميداند و حال آنکه مقدسي (احسن التقاسيم) زبان ايشان را شبيه زبان مردم سند شمرده است. ياقوت حموي مردمان ساسون را الاکراد السناسنه ميخواند (معجم البلدان). حمزه اصفهاني مي نويسد: کانت الفرس تسمي الديلم الاکراد طبرستان کما کانت تسمي العرب اکراد سورستان (تاريخ سني ملوک الارض)
در کارنامه اردشير بابکان هم کردان به معني شبانان آمده است نه نام و نژاد يا قبيله. در گويش طبري امروز نيز کلمه کرد به معني چوپان و شبان است. (واژه نامه طبري، صادق کيا، ص 166).
اما زباني که کردي خوانده مي شود شامل گويشهاي متعددي است که هنوز با همه مطالعاتي که انجام گرفته درباره ساختمان و روابط آنها با يکديگر تحقيق دقيق و قطعي به عمل نيامده است. بر حسب عادت اين گويشها را به دو گروه اصلي تقسيم مي کنند: يکي کورمانجي که خود به دو شعبه تقسيم ميشود: شعبه شرقي يا مکري در سليمانيه و سنه؛ و شعبه غربي در ديار بکر و رضائيه و ايروان و ارزروم و شمال سوريه و شمال خراسان. گروه اصلي ديگر يا گروه جنوبي در منطقه کرمانشاه و بختياري.
از قرنهاي پنجم و ششم هجري آثار ادبيات شفاهي و کتبي کردي در مآخذ تاريخي ديده مي شود. از آن جمله قصيده اي ملمع از انوشيروان بغدادي معروف به شيطان العراق که در معجم البلدان آمده است.
کردي داراي ادبيات شفاهي وسيعي است که قسمتي از آن توسط محققان اروپايي و ايراني در زمانهاي اخير گرد آمده و ثبت شده است.
در حال حاضر کردان عراق الفباي فارسي - عربي را با اندک تغييري در شيوه خط براي نوشتن زبان خود بکار ميبرند. کردان سوريه از الفباي لاتيني براي نوشتن گويش خود استفاده مي کنند و کردان ساکن جمهوريهاي آسياي ميانه الفباي روسي (سيريليک) را بکار مي برند. شماره متکلمان به گويشهاي مختلف کردي را به شش تا هشت ميليون نفر تخمين کرده اند.
4. دري افغانستان: دري نام يکي از دو زبان رسمي کشور افغانستان است. اين کشور که قسمت عمده آن گهواره ادبيات گرانبهاي فارسي بعد از اسلام بوده است، بي شک يکي از شريکان بزرگ و وارثان بحق اين فرهنگ وسيع و عميق است و زباني که بطور مطلق دري خوانده مي شود در حقيقت جز ادامه همان فارسي دري نيست که رابعه بنت کعب و دقيقي و عنصري بلخي و سنائي و سيد حسن غزنوي و عبدالحي گرديزي و خواجه عبدالله انصاري هروي و ناصرخسرو قبادياني و دهها امثال ايشان با همکاري بزرگان ديگر اين سرزمين پهناور بنياد گذاشته و به کمال رسانيده اند.
زبان دري افغانستان با فارسي تفاوتهايي جزئي دارد. بعضي از خصوصيات صرف و نحوي محلي در آن وارد شده و از اين جهت از فارسي ادبي متداول در ايران متمايز شده است. اين تفاوتها اندکي مربوط به چگونگي تلفظ و اداي واکهاست که با تلفظ نواحي شرقي و شمال شرقي ايران در اکثر موارد همانند است. تفاوتهاي ديگر از نظر لغات و اصطلاحات محلي است که در زبان ادبي افغانستان وارد شده است. ديگر آنکه بعضي از کلمات و اصطلاحات علمي و فني دنياي امروز در فارسي ايران از زبان فرانسوي اخذ و اقتباس شده، و همانها را در زبان دري افغانستان به سبب ارتباطي که در طي يکي دو قرن اخير با هندوستان داشته است، از زبان انگليسي گرفته اند. به اين طريق در واژگان فارسي و دري اندک اختلافي وجود دارد. اين اختلافها با ارتباط فرهنگي ميان دو ملت دوست و برادر و همنژاد و همزبان و همدين بتدريج کمتر مي شود.
شمار مردمي که در کشور افغانستان به زبان فارسي دري متلکم هستند به موجب آمارهاي اخير در حدود 5 ميليون نفر است. اما همه سکنه آن سرزمين اين زبان را مي دانند و بکار ميبرند. در سالهاي اخير در افغانستان براي اصطلاحات جديد اداري و علمي و فني الفاظي وضع کرده اند که غالباً ريشه و ساخت آنها از زبان پشتو اخذ شده است. مانند کلمات { پوهنجي، پوهنتون، پوهاند، پوهنوال } در مقابل اصطلاحات ايراني { دانشکده، دانشگاه، استاد، دانشيار } و غيره.
5. بلوچي: بلوچي از گويشهاي ايراني شمال غربي شمرده مي شود اما در زمانهاي تاريخي نشانه متکلمان به اين گويش را در مشرق ايران مي بينيم. در شاهنامه ذکر مسکن اين قوم در حدود شمال خراسان امروزي آمده است. در کتابهاي جغرافيائي از اين قوم (همراه با طايفه کوچ - يا قفص) در حدود کرمان ياد مي شود. پس از آن بر اثر عوامل تاريخي اين قوم به کناره هاي درياي عمان رسيده و در همانجا اقامت کردند. اکنون قسمتي از بلوچان در دورترين قسمت جنوب شرقي ايران و قسمتي ديگر در غرب کشور پاکستان امروزي جاي دارند. مجموع اين ناحيه بلوچستان خوانده مي شود که بر حسب مرزهاي سياسي به بلوچستان ايران، و بلوچستان پاکستان تقسيم مي شود. گروهي از بلوچان نيز در قسمت جنوبي افغانستان و جنوب غربي پنجاب و طوايفي از آنها نيز در کرمان و لارستان و سيستان و خراسان سکونت دارند. بعضي مهاجران بلوچ در جستجوي کار و کسب معاش به گرگان و حتي جمهوري ترکمنستان رفته و در آن نواحي ساکن شده اند.
بلوچي را به دو گروه اصلي تقسيم مي توان کرد: شرقي، يا شمال شرقي، و غربي، يا جنوب غربي، مجموع مردم بلوچي زبان را به يک و نيم ميليون تا دو و نيم ميليون نفر تخمين کرده اند. اما اين رقمها اعتبار قطعي ندارند.
6. تاتي: در سرزمين آذربايجان نيز يکي ديگر از زبانها يا گويشهاي ايراني رايج است که تاتي خوانده ميشود. متکلمان به اين زبان در جمهوري آذربايجان (شمال شرقي شبه جزيره آبشوران) و بعضي از نقاط داغستان سکونت دارند. در بعضي از روستاهاي آذربايجان ايران نيز زبان تاتي هنوز رايج است.
روي هم رفته زبان تاتي را در حدود يکصد و ده هزار نفر در جمهوريهاي شوري سابق به عنوان زبان مادري بکار ميبرند.
7. تالشي: در جلگه لنکران و سرزمين آذربايجان شوروي يک زبان ايراني ديگر متداول است که طالشي خوانده ميشود و در قسمت جنوب غربي درياي خزر و در مرز ايران و شوروي نيز گروهي به اين زبان تکلم مي کنند. عده گويندگان اين زبان را تا 150 هزار نفر تخمين کرده اند که از آنجمله نزديک 100 هزار نفر در جمهوريهاي شوري به سر ميبرند.
زبان تالشي از جمله زبانهاي ايراني شمال غربي است که در زمانهاي قبل (تا حدود قرن دهم هجري) در سرزمين آذربايجان رايج بوده و از آن پس جاي خود را به يکي از گويشهاي ترکي داده است. آثاري از اين زبان بصورت دو بيتي هايي منسوب به ناحيه اردبيل و متعلق به قرن هشتم هجري در دست است.
8. گيلکي: از گويشهاي ايراني است که در قسمت گيلان و ديلمستان متداول بوده و هنوز مردم استان گيلان آن را در گفتار به عنوان زبان مادري خود بکار ميبرند. گيلکي خود به چند شعبه منقسم است که با يکديگر اندک اختلافي دارند. شماره مردم گيلکي زبان از يک ميليون نفر تجاوز مي کند؛ اما اکثريت قاطع آنها زبان رسمي ايران يعني فارسي را نيز ميدانند. از زبان گيلکي دو بيتي هايي معروف به "شرفشاهي" در دست است که به شاعري موسوم يا ملقب به "شرفشاه" منسوب مي شود. در قرن اخير بعضي از شاعران محلي مانند "کسمائي" به اين گويش اشعار سياسي و وطني سروده اند.
9. طبري يا مازندراني: يکي ديگر از گويشهاي ايراني کرانه درياي خزر است که در استان مازندران کنوني و طبرستان قديم متداول است. اين گويش در شهرها و نواحي کوهستاني چه در تلفظ و چه در واژگان اختلافي دارد. در قسمت شهر نشين تأثير شديد زبان فارسي دري ديده مي شود که بتدريج جاي گويش محلي را مي گيرد.
زبان طبري در زمانهاي گذشته داراي آثار ادبي قابل توجي بوده است. کتاب مرزبان نامه نخست به اين زبان تأليف شده و سپس آنرا در قرن هفتم هجري به فارسي دري برگردانده اند. در "قابوسنامه" و "تاريخ طبرستان" ابن اسفنديار و مآخذ ديگر نيز شعرهايي به اين زبان هست. در زمان معاصر مردم مازندران شعرهايي به زبان محلي خود در ياد دارند و ميخوانند که عنوان عام "اميري" به آنها داده مي شود و همه را، اگر چه از روي خصوصيات زبان شناسي به يک زمان و يک شخص نمي توان نسبت داد؛ به شاعري موسوم به "امير پازواري" منسوب مي کنند.
شماره متکلمان به گويش طبري را به يقين نميتوان تعيين کرد. اما در هر حال از يک ميليون متجاوز است. همه ايشان زبان رسمي کشور ايران يعني فارسي را نيز ميدانند و بکار مي برند.
طبري را با گيلکي از يک گروه مي شمارند و عنوان عام "گويشهاي کناره خزر" به آنها ميدهند.
10. پشتو: زبان پشتو که افغاني هم خوانده مي شود در نواحي جنوبي و مرکزي کشور افغانستان و قسمت شمال غربي پاکستان متداول است. گروهي از پشتو زبانان در بلوچستان و معدودي در چترال و کشمير و کناره مرزهاي ايران و افغانستان سکونت دارند. قديمي ترين آثار زبان پشتو از قرنهاي نهم و دهم هجري است. در طي قرون متمادي پشتو تنها در گفتار بکار ميرفته و آثار ادبي به اين زبان بسيار اندک بوده است. تنها از سي چهل سال پيش بود که دولت افغانستان پشتو را زبان رسمي کشور قرار داد و از آن پس روزنامه، کتاب و آثار ادبي به اين زبان پديد آمد و تدريس آن در آموزشگاهها معمول شد.
زبان پشتو چه از نظر واک شناسي و چه از نظر ساختمان دستوري با زبانهاي ديگر ايراني تفاوتهايي دارد که اينجا مجال بحث درباره آن نيست. اين زبان را معمولاً به دو گروه غربي (يا جنوب غربي) و شرقي (شمال شرقي) تقسيم ميکنند. گويش مهم گروه غربي، گويش قندهاري است و در گروه شرقي گويش پيشاوري اهميت دارد. اختلاف ميان اين دو گروه هم در چگونگي اداي واکها و هم در بعضي نکات دستوري است. از آن جمله همين نام يا عنوان زبان است که در قندهاري « پختو » و در پيشاوري « پشتو » تلفظ مي شود.
در قانون اساسي جديد افغانستان هر دو زبان رايج آن کشور، يعني دري و پشتو به عنوان زبانهاي رسمي ملي پذيرفته شده است.
11. آسي: در قسمتهايي از سرزمين قفقاز بقاياي يکي از زبانهاي ايراني هنوز متداول است. اين زبان « آسي » خوانده مي شود. گويندگان اين زبان قسمتي در جمهوري آستي شمال و قسمتي در جمهوري گرجستان که ناحيه خودمختار «آستي جنوبي» خوانده مي شود، سکونت دارند. زبان آسي به دو گويش اصلي تقسيم مي شود که يکي را « ايروني » و آن يک را « ديگوري » ميخوانند.
گويشي که بيشتر جنبه ادبي دارد « ايروني » است. زبان آسي را دنباله زبان سکائي باستان مي شمارند، و در هر حال کي از شعبه هاي زبانهاي ايراني است. شماره متکلمان به اين زبان اندکي بيش از چهل هزار نفر است.
گوشهاي مرکزي ايران
در روستاها و شهرکهاي مرکز ايران و آباديهاي پراکنده در حاشيه کوير گويشهاي متعددي هنوز باقي است که غالباً شماره متکلمان آنها اندک است و هر يک خصوصياتي دارند، از آن جمله:
12. گويشهاي ميان کاشان و اصفهان: در اين نواحي گويشهاي روستاهاي وينشون، قرود، کشه، زفره، سده، گز، کفرون و گويشهاي محلات، خوانسار، سو، ليمه، جوشقان در خور ذکر است که درباره آنها تحقيقات و مطالعاتي کم يا بيش انجام گرفته است.
13. گويش يزدي: که با گويش زرتشتيان يزد و کرمان يکي است با اندک اختلافاتي در تلفظ.
14. نائيني و انارکي: ميان اصفهان و يزد.
15. نطنزي، يارندي و فريزندي: شمال غربي نائين.
16. خوري و مهرجاني: در قراء خور و مهرجان (در ناحيه بيابانک)
17. گويشهاي حوزه شهر سمنان: شامل سمناني، لاسگردي، سرخه اي، سنگسري و شهميرزادي.
18. گويشهاي حوزه اراک: شامل گويشهاي وفس، آشتيان و تفرش.
19. تاکستاني: در جنوب غربي قزوين - و اشتهاردي در نزديکي آن.
گويشهاي سرزمين فارس
20. در بعضي از روستاهاي استان فارس گويشهاي خاصي هست که با وجود زبان جاري سراسر آن استان که فارسي است هنوز بر جا مانده اند؛ اگر چه هرگز کتابت نداشته و مقام زبان دري نيافته اند. اينها عبارتند از گويشهاي متداول در روستاهاي شمغون، پاپون، ماسرم، بورينگون و بعضي دهکده هاي ديگر. اين گويشها همه از گروه جنوب غربي شمرده مي شوند. اما بعضي ديگر مانند "سيوندي" در قريه سيوند (50 کيلومتري شمال شيراز) از جمله گويشهاي شمال غربي است که شايد بر اثر مهاجرت در آن ناحيه رواج يافته و باقي مانده باشد.
در ناحيه باشکرد (واقع در جنوب شرقي خليج فارس) نيز گويشهاي باشکردي وجود دارد که خود به دو گروه جنوبي و شمالي تقسيم مي شود و داراي مختصاتي است که آنها را از گويشهاي ديگر ايراني مشخص و متمايز مي کند.
زبانهاي پاميري
در دورترين نقاط شمال شرقي جغرافيائي ايران، يعني در ناحيه کوهستاني مجاور پامير، که اکنون جزء دو کشور تاجيکستان و افغانستان و قسمتي در آن سوي مرز اين کشورها با چين است گويشهاي متعدد ايراني هنوز بر جا مانده است.
از آن جمله است:
21. شغناني: در دو کرانه رود پنج آب و بخش عليا و سفلاي خوردگ.
22. روشاني: در هر دو کرانه رود پنج آب پائين تر از منطقه شغنان.
23. برتنگي: دره برتنگ.
24. ارشري: در قسمت بالاي مسير رود برتنگ.
25. سريکلي: در استان سين تسزيان (مغرب چين).
26. يزغلامي: در امتداد مسير رود يزغلام که شاخه راست پنج آب است.
27. اشکاشمي: در پيچ رود پنج آب و سرچشمه رود وردوج در خاک افغانستان.
28. وخاني: در امتداد سرچشمه رود پنج آب و اندکي در چترال و جمو و کشمير و استان سين تسزيان. اختلاف ميان بعضي از اين گويشها گاهي تا آنجاست که متکلمان به آنها گفتار يکديگر را نمي فهمند و غالباً زبان مشترک فارسي آن نواحي - يعني تاجيکي - را براي روابط ميان خود بکار ميبرند.
گويشهاي ديگر ايراني
29. مونجاني: گويش عده معدودي است که در مونجان واقع در سرچشمه رود کوکجه - شمال شرقي افغانستان - سکونت دارند.
30. يغنابي: گويشي است متداول ميان ساکنان دره يغناب و چند آبادي مجاور آن واقع در جمهوري تاجيکستان - شمال شهر دوشنبه - و اين گويش خود به دو شعبه شرقي و غربي تقسيم مي شود.
31. پراچي: ميان نواحي فارسي زبان و پشتو زبان و هندي زبان، در چند روستا واقع در شمال کابل هنوز گروه معدودي به اين گويش متکلم هستند، اما همه ايشان زبان فارسي (دري - تاجيکي) را نيز ميدانند و براي ارتباط ميان خود و اقوام همسايه بکار مي برند.
32. ارموي: گويشي است متداول ميان قوم کوچکي که در جنوب کابل و نقاطي از پاکستان سکونت دارند و کم کم بعضي به فارسي و بعضي به پشتو متکلم مي شوند و گويش خود را ترک و فراموش مي کنند.
33. کومزاري: يگانه گويش ايراني باقي مانده در جنوب خليج فارس يعني در شمالي ترين قسمت شبه جزيره عمان است. يک قبيله بدوي در اين منطقه (کرانه جنوبي تنگه هرمز - روبروي بندرعباس) به اين گويش سخن مي گويند.
34. زازا: (در نواحي سيورک، چبخچور، کر) و گوراني (در کندوله، پاوه، اورامان، تل هدشک) گويشهاي متعددي که به هم نزديک هستند و غالب آنها با گويشهاي کردي آميخته اند.
درباره رابطه گويشهاي ايراني امروز با يکديگر و طبقه بندي آنها با وجود تحقيقات و مطالعاتي که انجام گرفته است هنوز نظر صريح و قطعي نمي توان داشت. تنها شايد بتوان گفت که بعضي از گويشهائي که جزء گروه مرکزي شمرده مي شوند دنباله گروهي از گويشهاي ايراني ميانه هستند که شامل گويش پهلونيک نيز بوده است، اما هيچ يک از گويشهاي جديد که تاکنون مورد مطالعه قرار گرفته دنباله مستقيم پهلوانيک شمرده نمي شود. فارسي نو يا فارسي دري، که دنباله زبان فرهنگي و اداري و بازرگاني دوره ساسانيان است و خود حاصل تحول و تکامل يکي از گويشهاي جنوب غربي است؛ بر همه گويشهاي محلي غلبه يافته، هر چند، چنانکه در تکوين هر زبان ادبي و رسمي طبيعي و جاري است، کلمات بسياري را از گويشهاي شمال غربي و شمال شرقي اخذ و اقتباس کرده است.
|
مهرگان آن روي سكه نوروز
|
|
|
آن گاه كه سالنماي زرتشتيان روز مهر از ماه مهر را نشان ميدهد ، مهرگاني ديگر از راه ميرسد. مهرگاني از راه ميرسد كه اگرچه امروز تنها يكي از جشنهاي ماهيانه زرتشتيان به شمار ميرود اما ديروز شكوهش با نوروز برابري ميكرد و گسترهي آن به سبب پيوندش با آيين مهر و ميترا از خاور تا باختر اين كرهي خاك را درنورديده بود و صد افسوس كه با تمام اين فر و شكوه در هزار توي تاريخ پرفراز و نشيب اين سرزمين، گرد فراموشي بر رخسار گرفت و امروز تنها اقليتي ديني در داخل و اقليتي قومي در خارج از كشور اين ميراث كهن را نگاهبانند در سالنماي زرتشتيان هر روز ماه، نامي دارد كه نامهاي دوازده ماه نيز در ميان آنها ديده ميشود و يكي شدن نامهاي روز و ماه جشن گرفته ميشده است. در ميان جشنهاي ماهيانه، دو جشن تيرگان و مهرگان مناسبتي حماسي و ملي دارند و هر دو يادآور نجات و رهايي مردمانند در تيرگان مرزهاي ايران را كه در پي شكست از توران ميرفت تا به تنگي دل مردمانش شود، پرتاب تيري كه از جان آرش نيرو ميگرفت به فراخي رسانيد. و در مهرگان پايههاي سلطنت ضحاك ماردوش كه ماران شانههايش از مغز جوانان خورش ميكردند ، با فرياد دادخواهي آهنگري كاوه نام لرزيدن گرفت و با افراشته شدن درفش كاوياني و خيزش ايرانيان به رهبري فريدون، 1000 سال ستم و بيداد ضحاك تازي به پايان رسيد شايد اين كه بيشتر تاريخنويسان بر مردميبودن اين جشن قلم ميزنند، به اين سبب است كه مهرگان يادآور پيروزي بر بيداد و ستم زمانه بوده است. ابوريحان بيروني در التفهيم مينويسد: مهرگان شانزدهمين روز از مهرماه و نامش مهر، اندرين روز آفريدون ظفر يافت بر بيورسب جادو، آنك معروف است به ضحاك و به كوه دماوند بازداشت و روزها كه سپس مهرگان است همه جشنند، بر كردار آنچه از پس نوروز بود البته از سال 1304 هجري شمسي پنج روز پنجه (خمسه) از پايان سال حذف و شش ماه نخست ، 31 روزه شد و از آن پس روز آغاز جشن مهرگان به دهم مهرماه منتقل شد و تا روز رام ايزد يعني شانزدهم مهرماه ادامه يافت. روز اول را مهرگان عامه و روز واپسين يا شانزدهم مهر را مهرگان خاصه ميناميدند. گزارشهايي نيز وجود دارند كه مهرگان پيش از اين نيز در شش روز يا حتي در 30 روز برگزار ميشده است
|
|
|
|
پيش از اين گفته شد كه فر و شكوه مهرگان را ميتوان با نوروز سنجيد ، آنچنان كه در آثارالباقيهي بيروني از گفته سلمان فارسي آمده است:ما در عهد زرتشتي بودن ميگفتيم، خداوند براي زينت بندگان خود ياقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بيرون آورد و فضل اين دو روز بر روزهاي ديگر مانند فضل ياقوت و زبرجد است بر جواهرهاي ديگر اما آنچه روشن است، گستره و گوناگوني نوشتههايي كه دربارهي مهرگان و دلايل برگزاري آن آورده شده است به هيچ روي قابل سنجش با نوروز نيست و گويا تاريخنويسان، شاعران و نويسندگان همپيمان گشتهاند تا از پيدايش مهرگان گزارشهاي يكساني ارائه دهند. آنچنان كه بيهقي و بيروني چرايي پيدايش مهرگان را گزارش ميدهند ، اسدي توسي نيز در گرشاسبنامه ميگويد فريدون فرخ به گرز نبرد ز ضحاك تازي برآورد گرد چو در برج شاهين شد از خوشه مهر نشست او به شاهي سر ماه مهر
و يا در شاهنامه فردوسي ميخوانيم
فريدون چو شد بر جهان كامگار ندانست جز خويشتن شهريار به روز خجسته سر مهر ماه به سر برنهاد آن كياني كلاه كنون يادگارست از او ماه مهر به كوش و به رنج ايچ منماي چهر پرستيدن مهرگان دين اوست تنآساني و خوردن آيين اوست
|
|
|
همانگونه كه ميدانيم اين يكساننويسي در مورد نوروز وجود ندارد و از همين رو اين پرستش در ذهن جان ميگيرد كه آيا گزارشهاي گوناگوني كه در مورد نوروز بيان شده است و نشان از اهميت آن در بين تمامي اقوام و گروههاي ايراني ميدهد دليل به برتري نوروز بر مهرگان نيست. اينكه پس از چندين هزار سال، نوروز استوار و تنومند در ميان ايرانيان زنده است و مهرگان اينگونه نيست را پژوهشگران چه پاسخي ميدهند؟ شوربختانه نگارنده اين متن نه تنها پاسخي براي پرسش خويش نيافت بلكه به جملاتي برخورد كه نشان از برتري مهرگان بر نوروز در نزد عوام ميداد. براي مثال دكتر محمود روحالاميني به نقل از آثارالباقيه بيروني مينويسد:… و برخي مهرگان را بر نوروز برتري دادهاند چنانكه پاييز را بر بهار برتري دادهاند و تكيهگاه ايشان اينست كه اسكندر از ارسطو پرسيد كه كدام يك از اين دو فصل بهتر است؟ ارسطو گفت پادشاها در بهار حشرات و هوام آغاز ميكند كه نشو يابند ودر پاييز آغاز ذهاب آنهاست ، پس پاييز از بهار بهتر است در هر حال آنچه روشن است و رواست كه گفته شود اينست كه نام نوروز بيشتر از هر جشن ديگري با مهرگان همراه بوده و اين گواه بر آنست كه اين دو جشن حتي اگر همارج و همپايه نبوده باشند ، بزرگترين جشنهاي ايران زمين بودهاند و شايد تنها در اين دو جشن بوده كه ايرانيان سراسر دست از كار و كوشش ميكشيدهاند و به شادي و رامش و آسايش ميپرداختهاند. آنچنان كه فردوسي تنآساني و خوردن را آيين آن ميداند و ميگويد كنون يادگارست از و ماه مهر به كوش و به رنج ايچ منماي چهر و حتي بيروني كه به سختكوشي و پركاري نامدار است گويا بايستهي خويش ميداند كه در مهرگان و نوروز بياسايد ، آنگونه كه شهروزي در مورد وي ميگويد “… دست و چشم و فكر او هيچگاه از عمل بازنماند مگر به روز نوروز و مهرگان ” و اينكه مهرگان و نوروز با واژگان تازيشدهي مهرجان و نيروز وارد زبان و قلمرو فرهنگي كشورهاي مسلمان عربزبان گرديد و امروز در بسياري از اين كشورهاي آسيايي و آفريقايي واژههاي مهرجان به مفهوم فستيوال و جشن كاربرد دارد ، نشانهي ديگري است بر فر و شكوه اين دو در اين ميان حتي اگر از استورهي كاوه آهنگر كه درفش دادخواهي و ستمستيزي ايرانيان است چشمپوشي كنيم و پيوند مهرگان با ميترا و مهر را هم كه نشان از پيشينهي اين جشن كهن دارد ناديده بگيريم، همزماني آغاز فصل برداشت كشاورزان با مهرگان ، بر مردميبودن اين جشن كهن گواه است و از طرفي اينكه مهرگان آغاز اعتدال پاييزي را نويد ميدهد همانگونه كه نوروز پيامرسان اعتدال بهاري است، اين دو جشن كهن را همانند دو روي سكهي فرهنگ ايران مينماياند. باشد كه مهرگان را بيش از اين گرامي بداريم
|
||
|
:برگرفته از روحالاميني، محمود. آيينها و جشنهاي كهن در ايران امروز رجبي، پرويز. جشنهاي ايراني |